خدا رو شکر ...
خدا رو شکر. اینروزا همه چیز به طرز غریبی داره آروم پیش میره.
هفتهء گذشته بالاخره کلاسای یخ و برفمو رفتم و تموم شد. سه روز پشت سر هم. حسابی خسته شده بودم اما بقدری کلاسا و دوره ای که گذروندم عالی بود که الان که بهش فکر می کنم می بینم به خستگیش می ارزید.
هفتهء پیش طی یه مشورت با دکتر دربارهء مامان و کلی ترسوندن مریم و من، دیشب مامانُ بردیم یه چک آپ حسابی از مواردی که دکتر گفته بود باید انجام بشه که خدا رو شکر چیزی نبود. حالا من موندم و کلی نذر و نیاز که باید اداشون کنم.
هفتهء دیگه یکشنبه با آزاده قراره بریم کیش و تا آخر هفته حسابی خوش بگذرونیم. جای همتون خالی خصوصاً تو اعظم.
اصلاً مهم نیست که امتحان دارم و هیچی هم نمی خونمااااااااا. بیست و چهار ساعت هم بیرونم و به هیچ طرفی هم حساب نمی کنم که تا حالا هیچی نخوندم. والا، کجاش مهمه، هان؟!
امروز ساعت ۶ کلاس دارم. نزدیک امتحان یادم افتاده که این ریاضی لعنتی سخته و باید براش معلم بگیرم. حالا زورم میاد برم سر کلاس ...
خب باقیش بمونه واسهء بعد. واسه امروز بسه دیگه ...
وطن ...
وطن پرندهء پَر در خون وطن شکفته گل در خون
کجا میتونیم فریاد بزنیم بغض از دست دادن عزیزانمون رو؟
...
آنجا که چشمان مشتاقی برایت اشک میریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد ...
روزای خوب و بد ...
"کسانی که به انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست داده اند ..."
این دو ماه گذشته پر بوده از اتفاقای خوب و بدی که نمیدونم تو کدوم دورهء زندگیم جاشون بدم اما هر چی فکر می کنم می بینم ته همهء این بدی ها به خوبی ختم شده و یه امیدی بوده که من تو دورهء سختیهام ندیدشون گرفتم.
هنوز از برگشت آزاده مدت زمان زیادی نگذشته بود که سر و کلهء اعظم پیدا شد. هر کدومشون یه جور انرژی بهم میدن و از بودنشون واقعاً خوشحالم. هر چند هر بار کلی واسهء اعظم خط و نشون می کشم که مثل مارکوپولو سفر نکنه و مثل آدم بیاد و بره اما انگار این دختر گوشش بدهکار نیست و وقتی میاد میخواد همه چیز رو با هم داشته باشه. اول کلی وعده وعید میده که لیلا دارم میام اما امان از وقتی که میاد، تا پامون میرسه خونه و یه نفسی تازه می کنه تازه شروع میکنه به اعتراف که امروز پیش توام، فردا میرم فلان جا، بعدش فلان روز بر می گردم باشه؟ منم سرمو کج می کنم (یعنی باشه). بعدش اولین گریزُ که میزنه و بر میگرده اینبار سرشو میندازه پایین: لیلا، یه چی بگم عصبانی نشیااااا.
- نه بگو.
فردا با فلان دوستام صحبت کردم قراره برم اونجا.
- میگم: اااااااااااا، خب کی بر میگردی اونوقت؟
دو روز دیگه.
- باشه. اونوقت خدا قبول کنه روز آخر رو پیش من میمونی دیگه؟!!!
با سر به زیر انداخته و نیشخندی که گوشهء لبشه: آره.
اینم از اومدن اعظم پیش من. دفعه پیش که اعظم اینجا بود با آدمین و همسر گلش آیناز آشنا شدم. اینبار تولد آدمین بود و من برای دومین بار دیدمشون. جمعی از دوستان بلاگفایی رو دور هم جمع کرده بود. البته قبلاً با یه اکیپ دیگه از بچه های بلاگفا آشنا شده بودم و بارها دیده بودمشون اما اولین بار بود تو این جمع قرار می گرفتم. اونروز برام خیلی جالب بود و همیشه یادم میمونه. شلوغ کاریها، سر به سر گذاشتن ها، صمیمیتشون و حتی حسادتهای کوچیکی که تو برق نگاهشون وجود داشت، همه و همه یه فضای دوستانه واقعاً زیبا و دلنشین رو بوجود آورده بود که به کلی منُ از حال و هوای مشکلات گاه و بیگاهم بیرون آورد. مرسی آدمین عزیز و آیناز گلم بخاطر مهمونی عالی اونروز و خوشحالم از آَشنایی با همه دوستانی که تو اون جمع بودند ...
دیروز اعظم برگشت. ساعت ۵:۱۵ دقیقه صبح جدا شدیم و ساعت ۹ صبح در حال چت با هم بودیم. واقعاً این تکنولوژی چیکار می کنه من موندم... به امید دیدار خیلی زود. یادت باشه زیاد دلتنگی نکنیاااااااا هر چند همین الان میتونم قیافت رو تصور کنم که چه جوری داری کار می کنی.
پ.ن: به طرز عجیبی همه چیز داره خیلی خوب پیش میره. این مابین فقط باید سعی کنم آرامشم رو حفظ کنم. صبح زنگ زدم هیئت کوهنوردی برای کلاسای یخ و برفی که ماه پیش کنسل کردم و نرفتم. گفتند فردا بیا واسه ثبت نام. خیلی خوشحالم. اینروزا عجیب برای کوه رفتنام بی تاب شدم. باید از سر بگیرمشون. امتحانام داره شروع میشه و من هیچ غلطی هنوز نکردم. نمیدونم چطور این کتابا با این حجم سنگینشو باید پاس کنم خدا میدونه ...
:-) ...
برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش شاید خوشبختی منتظر خندیدن تست ...
هی فلانی میدانی؟! ...
هی فلانی میدانی ...
می گویند رسم زندگی چنین است. می آیند، می مانند، عادت می دهند و می روند. و تو در خود تنها می مانی. راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟! ... مثل همهء فلانی ها؟!!! ...
خودمم موندم!!! ...
در کمال ناباوری، از رفتن به کلاسای یخ نوردیم انصراف دادم ... خودمم موندم!!! ... هنوز شوکه ام اما درگیری و خستگی بیش از حد، فرصتی برام باقی نمیزاره تا به همه کارام برسم. از مامان و کار و درسم که نمیتونم ببرم، در نتیجه باید یه کم از علائقم کم کنم ...
خیلی خسته ام ...
جواب MRI مامان مشخص شد. دیسک کمر و گرفتگی نخاع. فعلاْ در حال استراحت مطلقه. خدا کنه زودتر خوب بشه تا کارش به عمل جراحی نکشه ...
هفته پیش، هفتهء خیلی خوبی بود. آزاده دوستم اینجا بود. تهران. ۴ روزی که پیشم بود واقعاً خوش گذشت. بهم کلی انرژی داد و رفت. قرار شد تا آخر تابستون ۴ تا سفر با هم بریم. برنامه ریزیش رو هم کردیم ...
اینروزا خیلی درگیرم. بیماری مامان، درسام و کار همه دست و پامو بسته. دیروز از صبح تا ساعت ۷ شب تو آشپزخونه بودم. ۴ مدل غذا درست کردن و مرتب کردن خونه و سه سری پذیرایی از مهمون هیچ رمقی برام نذاشته بود جز اینکه شب از زور خستگی فقط کابوس دیدم ...
کلاسای آیلس از هفته دیگه شروع میشه و درگیرتر میشم. این هفته کلاسای یخ نوردیم هم شروع میشه. باید تلاشمو سه برابر کنم ...
نسیم اومده ایران و من همه تلاشمو کردم تا امروز ببینمش اما نشد. اینقدر درگیر بودم که نگین و نپرسین. البته دیروز خیلی بهش زنگ زدم، در دسترس نبود. امروزم اینقدر کار داشتم که نشد مرخصی بگیرم یعنی بهم مرخصی ندادند ...
اومدم ...
پریشب با حسین و سپهر رفتیم کافی شاپ. یه جمله رو دیوار دیدم که خیلی ازش خوشم اومد. دلم میخواد اینجا بنویسمش:
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت.
امسال سال خوبی بوده. حداقل شروعش واسه من خوب بوده. اگه بدونید لحظه سال تحویل رو چه جوری شروع کردم خندتون می گیره. مامان هی داد میزد: لیلا بدو بیا دیگه، کجایی پس؟ ... اما خب تقدیر این بود که لحظهء تحویل سال که نفهمیدم کی اعلام شد رو پای ظرف شویی باشم و در حال شستن ظرف.
آخرای سال ۸۷ بود که محل کارم عوض شد و به نوعی فکر میکردم تبعید شدم به بدترین مکانی که همه آرزوش رو دارند و من گریزونم ازش. هر کاریَم کردم و هی التماس ِ مدیرم که بابا جون من میخوام تو دفتر خودمون بمونم به گوشش نرفت که نرفت. خلاصه که آخرای ۸۷ با بدبختی و هزار تا درد گذشت. تنها دلم خوشیم درسم بود و بس. تو تعطیلات عید که امسال به نوعی تعطیلات خوبی داشتم تصمیم گرفتم فقط چند ماه بیشتر تو این شرکت نمونم و بعد از اینکه رفتم یه دوره حسابداری گذروندم برم سر کارآموزی حسابداری تا هم به نوعی با رشته ام مرتبط باشه و هم اینکه بتونم سابقه کاری داشته باشم تا بعد از ۴ سال که درسم تموم میشه، ۴ سال هم سابقه داشته باشم اما خب به درازا نکشید. حسابدار این شرکت جدید بارداره و تا ۲ ماه دیگه میره واسه زایمان و مدیرعاملم بهش گفت که تو این دو ماه به من آموزش لازمو بده و کارها رو تحویل که بعد از رفتنش من اینجا کاراها رو انجا بدم و از این بابت خیلی خوشحالم ...
فکر کنم زیادی سر خودمو شلوغ کردم. اینقدر برنامه دارم و همشونم برام تو درجه اول اهمیت قرار دارند که نمیدونم چه جوری از پسشون بر بیام. اسممو نوشتم کلاسای آیلس. از ۱۰ روز دیگه کلاسام شروع میشه و از این بعد شبها ساعت ۸ کلاس دارم. از طرفی هم دارم درس می خونم و گیر افتادم. کارآموزی حسابداری هم درگیرم کرده حسابی. همهء اینا یه طرف، کوهم یه طرف. دوباره از سر گرفته شد. نمیدونین وقتی میرم کوه چقدر انرژی دارم. هیچی جلودارم نیست. امسال تو خرداد ماه، دوباره یه صعود به دماوند داریم که باید به آمادگی کامل برسم تا بتونم برم. دوباره روزی یک ساعت دو و یک ساعت پیاده رویم رو از سر گرفتم تا وزنی که تو عید اضافه کردمو کم کنم. مهمتر از همه، دو هفته دیگه کلاسای یخ نوردیم شروع می شه و میرم واسه یخ نوردی.
تنها دردی که الان داره خیلی اذیتم میکنه بیماری ِ مامانمه. تو این دو ماه اخیر بقدری درد کشیده که تمام موهای شقیقه اش سفید شده و من هیچ کاری از دستم براش بر نمیاد تا جلوی درد کشیدنشو بگیرم جز این که دعا کنم زودتر خوب بشه. امشب وقت MRI داره. ساعت ۱۲ شب. خدا کنه که نیازی به عمل نداشته باشه ...
حالا هی دوستام میان کامنت میزازند، زنگ میزنند، اس ام اس میدن که بابا کجایی؟ چرا نیستی؟ چرا آپ نمیشی. به نظرتون با همهء این درگیریااااااااا، وقتی واسه نوشتنم میمونه؟ ...



