تبليغاتX
یه بوس کوچولو

تولدت مبارک خوبترین! ...

شاید خودت ندونی اما همیشه و هر زمان که باید حضور داشته باشی، هستی. تو مواقع درموندگیم وقتی به گذشته فکر می کنم پر از تعجب و ناباوریَم که چطور حرفات، کارات و مهمتر از همه راهنمائیهای مؤثرت هنوزم که هنوزه باعث آرامش خاطرم میشه.

هنوزم چیزی جز مهربونی، صداقت، گذشت و خوبی تو وجودت پیدا نمی کنم و بخاطر همهء بیرحمی هات ازت سپاسگزارم. باورت میشه که گاهی بغض می کنم و دلتنگیت رو؟ انتظار تو بلندترین شب سال برای قدم گذاردن به این دنیا تو سحری زیبا شیرینه، نه؟ اما شیرین تر از انتظاری نیست که برای دیدار مجدد کسی داشته باشی که دلتنگِشی ...

امشب دیگه به حافظ تفأل نمیزنم. قرارمون که یادت نرفته، هان؟! تبریک تولد با همون شعر قدیمی ...

گوهر مخزن اسرار همانست که بود

حقّهء مِهر بدان مُهر و نشانست که بود

عاشقان زمرهء ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گُهربار همانست که بود

از صبا پُرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جانست که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

همچنان در عمل معدن و کانست که بود

کشتهء غمزهء خود را به زیارت دریاب

زانکه بیچاره همان دل نگرانست که بود

رنگ خون دل ما را که نهان میداری

همچنان در لب لعل تو عیانست که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود

حافظا باز نما قصّهء خونابه چشم

که برین چشمه همان آب روانست که بود

میخوام اوليني باشم كه بهت ميگم:  تولدت مبارك خوبترین!

پ.ن: یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه با هم بودن را باید جشن گرفت. یلدا مبارک ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 18:28 | دوشنبه سی ام آذر 1388 •

؟ ...

جای خالی را پر نمائید.

ای کاش ... .

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 23:50 | جمعه بیست و هفتم آذر 1388 •

شادی و غم ...

هفته پیش بخاطر خودخواهی مدیرعاملم نتونستم کلاس برم و عملاً چهار ساعت کلاس رو از دست دادم. با هزار بدبختی تونستم بلیط رفت مشهد رو گیر بیارم اونم با قطار. مسافرت با قطار رو خیلی دوست دارم اما از شبهای قطار بیزارم. بلیطم برای سه شنبه شب بود، بعد از کلاس زبان. وقتی رفتم سر کلاس دیدم ای داد بیداد که پنج شنبه ای که باید مشهد باشم امتحان میان ترم دارم. با بدبختی و هماهنگی با مدیر مؤسسه قرار شد روزسه شنبه جدای از بچه ها امتحان بدم و بعدش راهی بشم اما امان از کار زیاد و درس نخوندن من. روز سه شنبه با کلی دلهره استادم بعد از دو ساعت اعلام کرد برو به سلامت. چون قرار شد نمره میان ترمت رو من بدم. نمیدونید چقدر خوشحال شدم. راهی شدم. چند روزی که مشهد بودم فوق العاده بود. همه جا رو گشتم. اعظم یه چیزیو میدونی؟ اصلاً فکر نمی کردم مشهد اینقدر بزرگ و قشنگ شده باشه. شبهای حرم هم که بی نهایت آرام بخش بود. برای همه دوستام دعا کردم. حتی کسانی که فقط به اسم میشناسم. اما چشمتون روز بد نبینه که مگه بلیط برگشت پیدا میشد. به هر جا و هر زمانی که بود چنگ انداختم اما نشد که نشد در نهایت با مدیرم تماس گرفتم که دوشنبه بر می گردم و سه شنبه شرکتم. روز عید ساعت ده و نیم شب با برادرم رفتیم حرم. تازه رسیده بودیم که مامان زنگ زد که بلیط اوکی شده و تا نیم ساعت دیگه فرودگاه باشین. نمی دونید با چه سرعتی رسیدیم فرودگاه اما فقط چهار تا بلیط بود و بابا مجبور شد بمونه با پرواز بعدی برگرده.

دقیقاً پای پرواز بودم که رفتم از خودپرداز پول بردارم که پولو که بهم نداد هیچ، کل حسابمو هم صفر کرد. باورتون نمیشه با چه دوی سرعتی ای تا سالن پروازهای خارجی رفتم که برم بانک ملی و با چه سرعتی برگشتم که از پرواز جا نمونم. باورتون نمیشه که بر اثر دعوایی که شده بود کانتر رو بستند و چمدونامون رو نگرفتند. به اجبار همشو بردیم تو هواپیما. اگه بدونید چقدر اونشب دویدم. وقتی رسیدیم خونه ساعت دو و نیم صبح بود. میتونید تصور کنید اونموقع شب و تو اون سرما با اون همه چمدون چه حالی به آدم دست میده وقتی بفهمه ای دااااااااااااااااااااد، کلید قفل حفاظ در مونده تو جیب بابا. مثل کولی ها هر چی لباس داشتیم تنمون کردیم و نشستیم پشت در. حالا ماها به جهنم. مامانو بگو با اون کمر درد و حالش. بالاخره ساعت ۵ صبح با هزار بدبختی برادرم موفق شد قفل رو با یه میل گرد که نمیدونم از کجا پیدا کرد آورد بشکونه و بریم تو خونه اما مگه سرما از تنمون بیرون میرفت؟

ساعت هشت و نیم بود که بابا رسید و من بعد از دو ساعت خواب راهی شرکت شدم و تا دیروقت شرکت بودم. خسته و درب و داغون. اما خستگی وقتی به تن آدم می مونه که بفهمی پدر نزدیکترین و قدیمی ترین و بهترین دوستت فوت شده و تو حتی برای هم دردری هم کنارش نبودی. اینکه وقتی می بینیش قدرت اینو نداری لب از لب باز کنی و فقط اشکه که حس همدردیتو نشون میده. نگاهم خیره رو عکسش مونده بود و بی اختیار یاد همه خاطراتی که باهاش داشتم افتاده بودم. نمیدونم چند ساعت گریه کردم فقط میدونم که همش دارم به این فکر می کنم که چرا فاصلهء بین شادی و غم اینقدر کوتاهه؟! مریم عزیزم، از صمیم قلب متأسفم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 13:36 | چهارشنبه هجدهم آذر 1388 •

بی نهایت من ...

هوای لطیف صبحگاهی، نم بارونی که با شیشه ماشینت برخورد می کنه و صدای موزیکی که سر به آسمون می بره ناخودآگاه باعث میشه پاتو بیشتر و بیشتر روی گاز فشار بدی و تا بی نهایت پیش بری. فکرتو به هر سمتی که می خوای سوق میدی و میزاری آزادانه برای خودش تصمیم بگیره، محکوم کنه، محکومش می کنی. بعضی مواقع حتی میمونک چی توز روی بیلبورد اتوبان هم فکرتو مشغول میکنه. اینقدر غرق در افکار میشی که دیگه چیزی مقابلت نمی بینی. میری و میری و پیش میری. نمیدونی میخوای به چی برسی اما بقدری غرق در افکارتی که دیگه چیزی نمی بینی و ماشین ها رو یکی پس از دیگری از سر می گذرونی. بعد به فاصله یک ثانیه انگار کسی تو وجود فریاد میزنه مراقب باش!!! چته!!! پاتو محکم می کوبی رو پدال ترمز و با صدای مهیبی می ایستی. نفس عمیقی می کشی و میگی یکی از همین روزا با یکی از این برخوردا زندگیت به پایان میرسه ... به طرز غریبی این اتفاق اینروزا، بارها برام پیش اومده ...

بالاخره با هزار زحمت تونستم بلیط مشهد بگیرم و امشب به همراه خونواده ام میرم مشهد. اینکه چه ماجرایی داشت رو بعداً میام میگم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 16:4 | سه شنبه دهم آذر 1388 •

باورم کن ...

باورم کن که تو سینه، غم دارم به حجم فریاد

آخه این غم کمی نیست، که صداقت رفته بر باد

...

باورم کن، باورم کن، باورم کن آنچه هستم

بس که ناباوری دیدم، تو خودم هر بار شکستم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 17:4 | جمعه ششم آذر 1388 •

امسال با هر سال فرق داره (مای د ِی) ...

نمی دونم چه جوریه؟ همهء روزای سال یه جورند ها اما وقتی که به پائیز و روزی که متولد شدی میرسی همهء حس و حالت تغییر می کنه. اونروز پر از انرژی هستی و هر چیزی نمی تونه خم به ابروت بیاره. نمی دونم چه حقیقتی تو روز تولد آدمی پنهان شده اما می دونم هیچ حقیقتی به زیبایی زندگی نیست. امروز متولد شدم اما امسال سالروز تولدم با سالای قبل خیلی فرق داشت. هر سال تلنگرای زندگی اذیتم می کرد اما امسال فقط منم و من. امسال به هیچ چیز جز آرامشی که دارم فکر نکردم. هیچ وقت تا این اندازه از داشتن دوستای خوبم شاد نبودم و هیچ وقت تا این اندازه تو زندگیم هدفمند نبودم. خوشحالم. خدا رو شکر که این توانائی رو به من داد تا همه چیزو رها کنم و به هیچ چیز جز گرفتن آرامش و انرژی از دنیا فکر نکنم.

پ.ن: بازم از همه دوستای خوبم ممنونم. مرتضی، امین (بخاطر سورپرایز جمعه)، سینا، شکوفه، محسن، وحید، مهناز، مریم و تارا (بخاطر جشن دیروز)، آزاده، لعیا، علیرضا، سعید، نفیسه، ساناز و آرزو و همه دوستام که با اس ام اس و تلفن بهم تبریک گفتند و آدمین و اعظم عزیزم که میدونه چقدر دوستش دارم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 15:17 | سه شنبه نوزدهم آبان 1388 •

جمعه، به یاد موندنی ترین روز زندگیم ...

هوای دلچسب پائیز، سوز سردی که صبح زود تو تاریکی هوا رو تنت می شینه و مچاله ات می کنه تا بالاجبار دستاتو زیر بغلت قایم کنی ...

جمعه صبح زود با مرتضی، امین و روجا قرار کوه رو گذاشتیم. هوا بی نظیر بود. روجا با مادرش اومده بود. چه زن نازنینی. رفتیم بالا. قصد قله رو داشتیم اما بعلت کسالتی که مامان روجا داشت و تازه از بیمارستان مرخص شده بود باعث شد به کندی پیش بریم تا حدی که از صعود به قله منصرف شدیم. هم قدم شدن با ایشون لطف خاص خودشُ داشت مخصوصاً که با دیدار دوستان دیگه هم همراه شد. برای صبحونه شیرپلا بودیم اما نشستمون اونجا به درازا کشید چون اتفاق بی نظیری برام افتاد. مرتضی و امین سورپرایزم کردند. وقتی روجا رو دیدم که کیک به دست با شمع روشن بهم میگه تولدت مبارک داشتم شاخ در میاوردم. آخه هنوز تا تولدم چند روزی مونده و دوستام محبت کردند تو جایی که عاشقشم و اینهمه ازش انرژی می گیرم برام جشن گرفتند. مرتضی جان، امین جان واقعاً ممنونم. هیچ وقت جمعه رو فراموش نمی کنم به خصوص با اون هدیه زیبا و دوست داشتنی تون. مرسی ...

اما جمعه باعث شد من یه دوست و همپای خوب برای کوهنوردی پیدام کنم، روجا. همین هفته قرار جمعهء آینده رو فیکس کردیم ...

اینروزا همش با محمد دنبال گشت و گذار برای پیدا کردن خونه هستیم. قصد داریم خونه رو عوض کنیم و اگر خدا بخواد تا دو ماه دیگه نقل مکان می کنیم ...

خب، تصمیم من کاملاً جدی شد و فکر کردنام تموم. بالاخره تا آخر این ماه استعفا میدم و به محل کار جدید میرم. محل کار جدید رفت و آمد زیادی داره و من حسابی درگیر میشم جوری که فکر نکنم دیگه بتونم از اونجا کانکت بشم اما خب من از درگیری زیاد خوشم میاد ...

هفته پیش آقای مدیرعامل شمال بود و من چهارشنبه به دفتر مرکزیمون رفتم و دیداری با همکارام تازه کردم. نمی دونم چه تغییری کردم که همهء همکارام بدون استثنا بهم گفتند خیلی خوشگل شدیاااا. چه خبره؟ و من از ترس اینکه تا به خونه نرسیده بلایی سرم بیاد سریع برای خودم صدقه انداختم ...

گفته بودم که اسمم رو کلاس زبان نوشتم. کلاس بی نظیریه. سطح علمی کلاس خیلی بالاست و همه تحصیل کرده هستند (فقط سه تا دانشجو داریم). بقدری همکلاسیام شاد و پرانرژی و شیطون هستند که هفته ای سه روز، چهار ساعت مداوم سر کلاس نشستن نات اُنلی خسته ات نمی کنه، بات آلسو وقت اتمامش غصه دار هم میشی (فکر کنم خاصیت کلاسهای مختلط اینه). با یکی از بچه های شیطون و تخس رو کَل کَل دیدن فیلمای ترسناک افتادیم و از هفته پیش با هم شرط بستیم که اگه من از فیلمی ترسیدم بهش بستنی بدم اما خب کو ترس!!! میگه خانوم ... من با اینکه پسرم با دیدن این فیلم ۱۰ بار پریدم یعنی شما عین خیالت هم نیست؟ من فقط می خندم. خب تقصیر من چیه که از اینجور چیزا نمی ترسم ...

اسمم رو کلاسای آیروبیک نوشتم و از هفته آینده میرم برای ورزش جدی تر. دیگه حسابی وقتم پُره. دقت کردین هیچ جایی برای درس خوندنم نموند ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 18:0 | شنبه شانزدهم آبان 1388 •

غرق رویا ...

پیچ و تابی بر بدن، غلتی بر جای، کوفتگی کار، چرخشی در جای، غرق در رویا، رهای رها در یاد همچون باد، نور فرسودهء اتاق، مست از بوی عودِ فضا و زمزمه صدایت: "پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من" و خنده مستانهء من به نشانه انکار و همچنان زمزمهء صدای تو که انگار: "لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری" و مهربانی نگاه و آرامش جان ...

پ.ن ۱ : امروز تولد مرتضی یکی از بهترین دوستامه. مرتضی جان تولدت مبارک. برات آرزوی بهترینا رو دارم. همیشه شاد و موفق باشی ...

پ.ن ۲ : متن بالا بی ارتباط با تولد دوستمه ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:31 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

کجام، نمیدونم! ...

گاهی فکر می کنی دلت اندازه یه دریا شده بس که درد و غم، شادی و هیجان و هزار اتفاق دیگه رو تو خودش جا داده اما وقتی شیشه دلت با کوچیکترین تلنگری می لرزه تازه می فهمی ای داد، کجای کاری!!! ...

میگه هاج و واج موندم. مدام زل میزنم به این و اون. میشنوم اما نمی فهمم. همه جا هستم غیر از جایی که باید باشم. نیشخند میزنم ...

بیزارم از اینکار. اتوبوس ... رو آخرین صندلی ولو میشم. گیجم. روسری قرمز سرشه. موهاش کوتاه و رنگ شده نشسته روبروم و اخماش تو هم. زل زدم بهش. حتی نیم نگاهی هم بهم نمیکنه. یعنی به چی فکر می کنه؟ خیره ام اما به حرکت صبح بابا فکر می کنم و تجزیه و تحلیلش می کنم. عکس العمل مامان. راستی مامان ناهار مهمون داشت. به کارم. چیکار کنم. کار جدیدُ قبول کنم؟ مریم میخواد چیکار کنه بالاخره؟ باید با بابا حرف بزنم اینجوری نمیشه که مدام با محمد در چلنج باشند. آخ محمد. مریم. بزرگترین نگرانی من تو زندگیم. فردا صبح یادم باشه حتماً با وحید تماس بگیرم. وااااااااای، دارالترجمه یادم رفت. فردا باید مدرک نسیمو بگیرم. یادم باشه شب تو سررسیدم یادداشت کنم. یعنی امشب حسین چیکار می کنه؟ وسایلمو میرسونه؟ ببینم حرفش چقدر حرفه. خوب شد به دکتر صحت زنگ زدم. باید همه تلاشمو برای محمد بکنم. شهریه کلاسم هنوز نصفش مونده. اونم باید یادم باشه. چقدر پشتم گرم بود. هنوز تو بهت کاری که باهام کرده موندم. از فشار دندونام رو هم و دردی که تو فَکم پیچیده تازه می فهمم که چقدر پرت فکر می کنم و همه جا هستم جز اخمی که فکرمو به خودش مشغول کرده بود. ترافیک خیابون کلافه ترم می کنه. دستمو قفل می کنم زیر چونم. پوزخند میزنم که ای داد، کجای کارم!!! ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 13:47 | دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 •

دست و دلم می لرزه ...

اینروزا همه کارم شده سر کار اومدن و زود خونه برگشتن. که چی بشه؟ که اینکه با محمد بشینیم سر سریال پریزن برک. خواب و خوراک رو ازمون گرفته این سریال ها. هر شب، شب که چه عرض کنم هر روز صبح ساعت سه چهار می خوابیم. آقا جون من عاشق این مایکل شدم. اعجوبه ایه واسه خودش. به این میگن مردااا. تو رو خدا می بینی، اینم خارجیش خوبه  (البته دور از جون بعضیا) ...

عزیزترینم داره کاراشو می کنه که از اینجا بره. بره برای یه زندگی جدید. وقتی ازدواج کرد با اینکه بغض کرده بودم بازم خودمو دلداری می دادم که هست. اینجاست. کنارم. اما الان دست و دلم می لرزه چون هر روزی که میگذره به رفتنش نزدیکتر میشه و دوریش از ما قطعی تر. حتی فکر کردن به این موضوع هم تنمو می لرزونه. واسهء همینم شده دارم همهء کارامو زود زود می کنم که دوریمون زیاد طولانی نشه. بدون اون می میرم ...

دارم یه قرار کاری جدید میزارم. نمیدونم چرا به من نیومده استراحت کنم. انگار خوشم میاد خودمو هی درگیر کنم. وقتی ذهنم درگیره و مدام در حال چلنج، از خودمو و زندگیم راضیم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:16 | یکشنبه نوزدهم مهر 1388 •