تبليغاتX
یه بوس کوچولو

خدا بخیر بگذرونه ...

 

 انگار زودتر از اونی که انتظار داشتم بخیر گذشت. در کمال ناباوری بعد از صحبتم با مهندس بالاخره رضايت داد برم كلاس و صبحها به جاي ساعت ۱۰، ده و ربع تو شركت باشم اما نه اينكه فكر كنين حرف حسابدار رو زمين انداختا، نه. با يك دوره سه ماهه موافقت كرد براي بعدشم نوشت كه بعد از ديدن بازدهي كارم تصميم گيري مي كنه و نميدونيد چقدر خوشحال بودم از اينكه فرداش قيافه حسابدارمونو ميخواستم ببينم و بخندم.

اما ديشب اتفاق جالبي افتاد و يه دنيا استرس بهم داد و منم تمام استرسم رو سر كاري كه اينروزا شبها بهش مشغولم خالي كردم تا گذر زمان و دل مشغولي از يادم بره.

صبح از بدخوابي شب قبل بقدري عصبي بودم كه يكي از ظرفاي پيركس مامانو شكوندم و با اون خواب آلودگي فكر كردم بهتره تا از پياده روي برنگشته هيچ اثري نزارم ازش باقي بمونه. بعدشم تو يه ظرف پيركس ديگه ناهار كشيدم و گذاشتم كه همراهم بيارم شركت. اما انگار هنوز گيجي ديشب با من بود. كنار خيابون بايستي و تو روز روشن يه موتوري محكم بهت بزنه و بعدشم فرار كنه اما تو اون لحظه تو به تنها چيزي كه فكر ميكني اينه كه واااااااااااااي، دومين ظرف پيركس مامان هم شكست. حالا چي بايد بهش بگم؟ خب الان يه دفعه به اين نتيجه رسيدم كه بهتره شب با يك دست فريگور برم خونه و بهش بگم: بدون شرح!

اما جاتون خالي بود از ديدن قيافه ي حسابدار و اينكه گير داد بهم كه بايد كارت كلاست يا فيش ثبت نامت رو براي حسابداري بياري و بگين چيكار كنم حالا؟ چون از بند جيم (جيم زدن) استفاده كرده بودم و كلاسام از اواسط دي شروع ميشه. حالا بلانسبت شما مثل يه حيووني تو گل موندم...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 17:17 | سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 •

تا گوساله بیاد گاو بشه دل صاحبش آب میشه ...

 

حکایت منه واقعاْ. تا این مدیرعاملمون بیاد آدم بشه و همكارام شعور پيدا كنند، من صد بار سکته کردم و بار آخرش فکر نکنم دیگه برگشتی در کار باشه.

حكايت از اين قراره كه ديشب از دست يكي از دوستام بكلي بهم ريختم و كلي زمان برد تا آروم بشم و فكر كنم كه چقدر ضعيف بودم كه با يه تلنگر فرو ريختم. بعدش در پي عصبانيت خشونت بار ديشبم امروز هم هي بايد تاوان پس بدم  كه وقتي صبح طبق معمول اين دو روزه ساعت ۱۰ اومدم سركار انگاري كه بعضيا دارند به يه جزامي نگاه مي كنند كه چي؟ چرا من دو ساعت ديرتر از بقيه ميام سركار. خب منم با حالتي سرشار از غرور كلي به همه فخر فروختم كه مهندس اجازه داده من ساعت ۱۰ بيام تا صبحها بتونم به كلاسام برسم. اما انگار كه حسد زيادي بعضيها رو زيادي انگولك كرد چرا كه درست بلافاصله بعد از بيرون اومدن حسابدارمون از اتاق مديرعامل بهم گفت: خانم ...، آقاي مهندس گفتند درخواست دير اومدن صبحها رو كتباً بهشون بديد در ضمن اين دير اومدنا از مرخصيهاتون كسر ميشه.

وااااااااااااااااااي كه دلم ميخواست سر به تنش نباشه اما بازم با سري برافراشته گفتم: اشكال نداره، اگه از همون روز اول ميگفتند من قبول ميكردم. اما بازم ساكت ننشست تا اينكه وقتي درست مهندس و اون همزمان روبروي من ايستاده بودند باز گفت: خانم ... درخواست يادتون نره كه منم اينبار از فرط عصبانيت بيكباره با صدايي نه چندان بلند رو به مهندس گفتم: لطفاً تكليف منُ معلوم كنيد. منكه نميتونم هر ترم شهريه ام رو بابت هوس شما بسوزونم.  برم يا نه، كدوم؟

انگار برق از چشاش پريد: خانم شايد شما بخواي ۱۰ سال بري كلاس. مثلاً داري مياي سر كارهااااا. درخواست بده، اگه موافقت شد اونوقت برو. و بعدش رفت تو اتاقش.

حالا دلم ميخواد بميره. سر به تنش نباشه. نميدونم چرا دلش ميخواد من هر وبلاگي كه باز ميكنم مفصل هويتشُ براي همه بازگو كنم و به همه بشناسونمش. منتظرم جلسه اش تموم بشه برم تكليفمو باهاش معلوم كنم. فكر كرده با كي طرفه؟ ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 16:0 | یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 •

دوستی ...

 

دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید بمجرد اینکه ریشه های خود را بسنگهای صخره کوه متصل کرد، ديگر طوفانهاي سخت و بادهاي تند قادر بكندن آن نخواهند بود. (اندره توريه)

 

پ.ن: براي دوست عزيزم و دوستي جديدمون.

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 17:18 | سه شنبه بیستم آذر 1386 •

رویای دست یافتنی ...

 

به منظور آن که رابطه ای موفق باشد، به دو انسان متعهد نياز است، نه يكي!

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:43 | یکشنبه هجدهم آذر 1386 •

زندگی ...

 

برای سرگرمی باید در بازی زندگی وارد بود اما اگر روزگار اسباب بازی را از دست ما گرفت، بايد مثل آدم بزرگي كه در بازي كودکان شركت داشته لبخند زنان از جرگه اطفال بيرون آمد.       (حجازي)

پ.ن: نمي دونم اين عكسُ قبلاً از وبلاگ كي دزديدم.

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 12:13 | شنبه سوم آذر 1386 •