|
انگار زودتر از اونی که انتظار داشتم بخیر گذشت. در کمال ناباوری اما با اعتماد به نفسی که تو بهم دادی. بعد از صحبتم با مهندس بالاخره رضايت داد برم كلاس و صبحها به جاي ساعت ۱۰، ده و ربع تو شركت باشم اما نه اينكه فكر كنين حرف حسابدار رو زمين انداختا، نه. با يك دوره سه ماهه موافقت كرد براي بعدشم نوشت كه بعد از ديدن بازدهي كارم تصميم گيري مي كنه و نميدونيد چقدر خوشحال بودم از اينكه فرداش قيافه حسابدارمونو ميخواستم ببينم و بخندم. اما ديشب اتفاق جالبي افتاد و يه دنيا استرس بهم داد و منم تمام استرسم رو سر كاري كه اينروزا شبها بهش مشغولم خالي كردم تا گذر زمان و دل مشغولي از يادم بره. صبح از بدخوابي شب قبل بقدري عصبي بودم كه يكي از ظرفاي پيركس مامانو شكوندم و با اون خواب آلودگي فكر كردم بهتره تا از پياده روي برنگشته هيچ اثري نزارم ازش باقي بمونه. بعدشم تو يه ظرف پيركس ديگه ناهار كشيدم و گذاشتم كه همراهم بيارم شركت. اما انگار هنوز گيجي ديشب با من بود. كنار خيابون بايستي و تو روز روشن يه موتوري محكم بهت بزنه و بعدشم فرار كنه اما تو اون لحظه تو به تنها چيزي كه فكر ميكني اينه كه واااااااااااااي، دومين ظرف پيركس مامان هم شكست. حالا چي بايد بهش بگم؟ خب الان يه دفعه به اين نتيجه رسيدم كه بهتره شب با يك دست فريگور برم خونه و بهش بگم: بدون شرح! اما جاتون خالي بود از ديدن قيافه ي حسابدار و اينكه گير داد بهم كه بايد كارت كلاست يا فيش ثبت نامت رو براي حسابداري بياري و بگين چيكار كنم حالا؟ چون از بند جيم (جيم زدن) استفاده كرده بودم و كلاسام از اواسط دي شروع ميشه. حالا بلانسبت شما مثل يه حيووني تو گل موندم... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 17:17 توسط یه بوس کوچولو |
حکایت منه واقعاْ. تا این مدیرعاملمون بیاد آدم بشه و همكارام شعور پيدا كنند، من صد بار سکته کردم و بار آخرش فکر نکنم دیگه برگشتی در کار باشه. حكايت از اين قراره كه ديشب از دست يكي از دوستام بكلي بهم ريختم و كلي زمان برد تا آروم بشم و فكر كنم كه چقدر ضعيف بودم كه با يه تلنگر فرو ريختم. بعدش در پي عصبانيت خشونت بار ديشبم امروز هم هي بايد تاوان پس بدم كه وقتي صبح طبق معمول اين دو روزه ساعت ۱۰ اومدم سركار انگاري كه بعضيا دارند به يه جزامي نگاه مي كنند كه چي؟ چرا من دو ساعت ديرتر از بقيه ميام سركار. خب منم با حالتي سرشار از غرور كلي به همه فخر فروختم كه مهندس اجازه داده من ساعت ۱۰ بيام تا صبحها بتونم به كلاسام برسم. اما انگار كه حسد زيادي بعضيها رو زيادي انگولك كرد چرا كه درست بلافاصله بعد از بيرون اومدن حسابدارمون از اتاق مديرعامل بهم گفت: خانم ...، آقاي مهندس گفتند درخواست دير اومدن صبحها رو كتباً بهشون بديد در ضمن اين دير اومدنا از مرخصيهاتون كسر ميشه. وااااااااااااااااااي كه دلم ميخواست سر به تنش نباشه اما بازم با سري برافراشته گفتم: اشكال نداره، اگه از همون روز اول ميگفتند من قبول ميكردم. اما بازم ساكت ننشست تا اينكه وقتي درست مهندس و اون همزمان روبروي من ايستاده بودند باز گفت: خانم ... درخواست يادتون نره كه منم اينبار از فرط عصبانيت بيكباره با صدايي نه چندان بلند رو به مهندس گفتم: لطفاً تكليف منُ معلوم كنيد. منكه نميتونم هر ترم شهريه ام رو بابت هوس شما بسوزونم. برم يا نه، كدوم؟ انگار برق از چشاش پريد: خانم شايد شما بخواي ۱۰ سال بري كلاس. مثلاً داري مياي سر كارهااااا. درخواست بده، اگه موافقت شد اونوقت برو. و بعدش رفت تو اتاقش. حالا دلم ميخواد بميره. سر به تنش نباشه. نميدونم چرا دلش ميخواد من هر وبلاگي كه باز ميكنم مفصل هويتشُ براي همه بازگو كنم و به همه بشناسونمش. منتظرم جلسه اش تموم بشه برم تكليفمو باهاش معلوم كنم. فكر كرده با كي طرفه؟ ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 16:0 توسط یه بوس کوچولو |
دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید بمجرد اینکه ریشه های خود را بسنگهای صخره کوه متصل کرد، ديگر طوفانهاي سخت و بادهاي تند قادر بكندن آن نخواهند بود. (اندره توريه) پ.ن: براي دوست عزيزم و دوستي جديدمون. + نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 17:18 توسط یه بوس کوچولو |
به منظور آن که رابطه ای موفق باشد، به دو انسان متعهد نياز است، نه يكي! + نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 11:43 توسط یه بوس کوچولو |
درد، درد، درد ... گفتي و بهم دادي. خرد شدم و سرپا ايستادم. گفتي و گفتي و گفتي. گفتي وقتي باهات حرف ميرنم تو چشام نگاه كن. تابش رو نداشتم. سخت بود. ميترسيدم اما چه زود فهميدي. انگار توي تموم وچودم رخنه كرده باشي. گفتي: نترس. از چي ميترسي؟ مثل كوه پشتت ايستادم. نميزارم، نميزارم هيچي به زندگيم آسيب برسونه. گفتي من همه دنياتم. هيچ وقت نميتوني دردُ تو وجود كسي كه اينهمه دوسش داري ببيني. گفتي هميشه هستي و مراقبمي. گفتي همه دردامُ، غصه هامُ تو آغوش تو از بين ببرم و من چه راحت و آسوده تو آغوشت گريستم و گريستم ... رفتي. اما ترسي از اين رفتن وجود نداشت. مي خواستمت و داشتمت. مال من بودي. با اينكه بدون نيم نگاهي تركم كردي تو اون شب سرد اما ته دلم قرص بود. نمي ترسيدم چون به تو تكيه كرده بودم. تو رو داشتم براي همه دردام، غصه هام، تنهائيام و دلتنگيام ... خودت گفتي، نگفتي؟ چرا بهونه هامُ با بيرحمي پس زدي؟ چرا نفهميدي چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ + نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 15:17 توسط یه بوس کوچولو |
برای سرگرمی باید در بازی زندگی وارد بود اما اگر روزگار اسباب بازی را از دست ما گرفت، بايد مثل آدم بزرگي كه در بازي كودگان شركت داشته لبخند زنان از جرگه اطفال بيرون آمد. (حجازي) پ.ن: نمي دونم اين عكسُ قبلاً از وبلاگ كي دزديدم. + نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 12:13 توسط یه بوس کوچولو |
|