|
شده هيچ تا بي هيچ پرسشي با امروز باشي و با من - بيديروز يا به فكر فردا - براي چه بايد در انتظار رويش سبزهها باشم هميشه - و حتّي به فكر بهار - براي چه امروزِ سراسر سپيدِ سردِ لرزه بر اندامِ پر درد را به لذّتي - حتّي كوتاه - نچشم در حضور تو كه شايد فردا - زبانم لال - بيحضور تو خوش باشم كنار بهار و سبزههاي نوروز؟! چرا اگر ياد ياري هست هم امروز نباشد براي چه هر روز و هميشه در فكر خود بسازم تصويري از ذهن يار و ياد بهار و ... هِي هِي هِي تكرارِ اي كاش و اي كاش و اي كاش! چرا ياد نگرفته باشم دوست داشته باشم اين لحظه و حال را و بارها شنيده باشم از خود: بيديروز و بينگاه فردا با امروز نميتوانم بود كاشكي، كاشكي نبود اين همه كار و بار و تكرار اي كاش - هميشه فقط امروز بود - يك لحظه آرامش بود و ... بوسهاي كوچك از لبهاي يار نه اين همه بار كه فقط يك بار! + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 18:41 توسط یه بوس کوچولو |
بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت - به نسبتی سخت و لرزآور به میزان وجد آن. بهای هر ساعت دلپذیر را با سختی دلگزای سال ها - پشیزهای تلخ و پر رشک و خزانه های سرشار اشک! "امیلی دیکنسون" + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 10:18 توسط یه بوس کوچولو |
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم من دلشده اين ره نه به خود مي پويم من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست كه از آن دست كه او مي كشدم، مي رويم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 10:42 توسط یه بوس کوچولو |
Happy valentine With my best wishes for all of my friends … + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 9:30 توسط یه بوس کوچولو |
وقتی چاره ای نیست، همه چيز خوب است ... "ولتر" + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 11:50 توسط یه بوس کوچولو |
هر روز که از خواب بر می خیزم، تصور می کنم انجام دادن کاری را كه باورش سخت است اما حقيقت دارد ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:51 توسط یه بوس کوچولو |
آیا خواهان آن هستی بدانی چه قیمتی دارم من آنم که کسی نمی تواند خریداری کند آن را که بخواهد بر سر قیمت لجاج کند پس می زنم او را در جوهر خویش حل می کنم و در خوشبختی خود زندانی، كه در آن غرق شود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 18:16 توسط یه بوس کوچولو |
قسم به عشقمون قسم، همش برات دلواپسم قرار نبود اينجوري شه، يهو بشي همه كَسَم راستي چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم شايد ميگم تقصير تست تا كم شه از جرم خودم نميدونم حواست هست دوستيمون چه جوري شروع شد؟ يادته؟ تو ليست مسنجرم يه آيدي جديد بود و من در پي كل كل با تو كه چي ميگي، تو ديگه از كجا پيدات شده و تو پي اينكه بيخود التماس نكن نميام بگيرمت و چه شيرين بود شيطنتاي من و تو و شب بيدار موندناي تا صبح و در نهايت دلبستگيمون. اينكه چطور همديگه رو نديده، عاشقت شدم و تو دوستم داشتي هنوزم جاي سؤاله و من فقط به دوست داشتنت فكر ميكردم. حواست هست كه حتي وقتي تو خواب شيرينم بودم بيدارم ميكردي كه: "مردم اينقدر به مانيتور زل زدم. بسه ديگه. بيدار شو. دلم برات تنگ شده ..." و زندگي من كه تماماً پاي مانيتور بود در كنار تو. و چه زود حسوديهاي زنونه ام گل كرد و ديوونت شدم و چه دير فهميدي ... اصلاً فهميدي با من چه كردي؟ به چي فكر ميكردي كه اونطور سرگردونم كردي و من چه ساده دلانه درانتظار ديدنت بودم. قرار بود بياي ايران. ميگفتي: "ديگه نميتونم. بايد بيام ببينمت. دلم تو رو ميخواد" و من چشم انتظاري بودم كه انتظارش به سر نيومد. چطور بود كه اينقدر سريع روحم با تو آميخته شده بود نميدونم كه هر زمان دلتنگ ميشدي حس ميكردم و اينقدر خودمو فدات ميكردم و قربون صدقه ات ميرفتم تا شايد كمي از دلتنگيات كم بشه و چرا نفهميدم كه اين دلتنگيا مال من نيست؟ ... چه سورپريزايي كه واسه ديدنت داشتمو و چه ساده رهام كردي رفتي پي يار ديگه ... چه ابله بودم كه ديدم و باور نكردم و چه بيرحم بودي كه اطمينان ميدادي اين ارتباط فقط و فقط حل يه مشكل دوستانه است. و روزي فهميدم كه بارها و بارها لمس كرده بودم ديگه مال نيستي و خرد شده بودم كه چرا؟ ... + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 14:4 توسط یه بوس کوچولو |
بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود عقربه ها مثل دو تيغه الماس بر مچ دستم برق مي زدند و زمين به قطره اشك درشت و معلقي مي مانست ماجراي مرا پاياني نبود اگر عطر تو از صندلي بر نمي خاست دستم را نمي گرفت و به خيابانم نمي برد. "شمس لنگرودي" + نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 17:44 توسط یه بوس کوچولو |
نمیدونم چه جوریه که همیشه وقتی باهات حرف میزنم کلی آروم میشم و این حرف امروزت بیش از هر حرف دیگه ای روم تأثير گذاشت: "ليلا، يادت باشه كه لطف مكرر ميشه وظيفه! " و من قول ميدم امروز و هر روز يادم بمونه. خوشحالم كه بودي، هستي و میمونی ... + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 12:54 توسط یه بوس کوچولو |
براستی که ما با بدنهایمان حامل زندگی هستیم و نیز با عشق ورزیدن به دیگری شور را در آن بوجود می آوریم ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 16:48 توسط یه بوس کوچولو |
|