|
بوی باران، بوی سبزه، بوي خاك شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم کبوترهای مست ... نرم نرمك مي رسد اينك بهار خوش بحال روزگار ! پ.ن ۱ : سال نوي همتون پيشاپيش مبارك. براتون سلامتي و شادي پايدار آرزو مي كنم ... پ.ن ۲ : امروز يك جفت ماهي فايتر از پيام، همكارم هديه گرفتم. بيچاره نميدونست اين فايترها بايد از هم جدا باشند وگرنه همديگه رو تيكه پاره مي كنند. بهم گفت: "خب ميخواي قرمزه مال تو باشه، آبي رو بده به خانم ..." . نه اينكه منم خيلي از اون خانم ... خوشم مياد گفتم: نخير. هر دوش مال خودمه. حالا هي حواسم به اوناست. تا بهم نزديك ميشن مجبورم دستمو بكنم تو آب و از هم جداشون كنم. اينقدر ذوق كرده بودم كه بهم گفت: حالا اگه كادوت رو ببيني چيكار مي كني؟" گفتم: مگه كادو هم گرفتي؟ گفت: "بله. اما اول كادوش ميكنم بعدش بهت ميدم." حالا از صبح رفته تو يه اتاق و درو به روي خودش بسته و داره چيزايي كه خريده رو كادو مي كنه. البته فكر مي كنم كادو رو ديگه واسه اون يكي ها هم گرفته ولي هر چي باشه من يه جفت ماهي اضافه دارم ... يه توضيح كوچيك دربارهء پيام. هميشه بهم ميگه: "ليلا، تو بقدري شبيه كسي هستي كه من دوستش داشتم و باهاش دنياها خاطره دارم كه هر وقت مي بينمت ياد ... به همين دليل هميشه يادت باشه، تو با بقيه تو شركت براي من فرق داري و خاطرت خيلي عزيزه ..." پ.ن ۳ : ديشب تو دفتر ۲ بار قلبم گرفت و بار دوم نقش بر زمين شدم اونقدر كه مهندس (مديرعاملمون) از هولش هي مي گفت: "زنگ بزنيد اورژانس بياد." سعي كردم آروم باشم اما نمي شد. نميدونم چرا؟ تو راه خونه براي بار سوم جوري قفل كردم كه از شدت درد فقط گريه مي كردم. طوري كه مجبور شدم شبونه برم زير سرم و نوار قلبي و اكو و از اين جنگولك بازياااا ديگه ... هنوز نفسم بالا نمياد. خيلي درد دارم ... پ.ن ۴ : بالاخره فدراسيون همت به خرج داد و كلاساي كوهنورديمون رو درست يك هفته مونده به عيد، تو اوج شلوغي كار، برگزار كرد. با اين همه خستگي مجبور بودم كلاسا رو هم برم. سه روز تموم در كوه. روز آخر همش سنگ نوردي بود و واقعاً لذت بخش بود. باورم نميشد چيزايي كه تو فيلما مي ديدم رو حالا خودم ميتونم اجرا كنم. البته براي بهتر شدن بايد حسابي تمرين كنم. تو ارديبهشت ماه قراره دوره يخ و برف برگزار بشه كه به مدت سه روز بايد تو كوه بمونيم. عاليه، مگه نه؟ بعد از اون هم دوره سنگ نوردي تخصصي. خيلي خوشحالم ... پ.ن ۵: فردا ناهار قراره بخش مهندسين مشاورمون همه رو مهمون كنه. براي شب هم دو تا مهموني دعوتم. يه تولد و يه مهموني شام با یه سری دیگه از همکارام، تو يه رستوران سنتي قشنگ كه ازش يه دنيا خاطره دوران دانشجويي رو دارم. قراره شب اونجا جمع بشيم و آخر سالو با هم باشيم ... پ.ن ۶ : دیگه نیستم تا سال جدید. به همتون خوش بگذره ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 12:55 توسط یه بوس کوچولو |
ای دریغ از عمر رفته، ای دريغ! ... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 16:3 توسط یه بوس کوچولو
دمي كه به ياد بياوري كه در گذشته تو خود نبوده اي شايد آن زمان از ميان عصمت گياه از فراسو بدون هياهو نگاهم را كه شسته از باران است به رويت بيافكنم "رافائل آلبرتي" پ.ن: عکس مربوط به نمایشگاه نقاشی آقای داود منطق هستش که آثارشون بی نظیر بود و دیدنش خالی از لطف نبود. + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 19:41 توسط یه بوس کوچولو |
بقدری اینروزا درگیرم و کارام زیاد شده که آرزومه بتونم مثل این سگه بخوابم. تصمیم گرفتم امسال عید مثل تارک دنیاها بشینم خونه و ریاضتی بکشم که اون سرش ناپیدا.خیلی سخته با رنج و عذاب کار کردن. قبلنا اینجا رو خیلی دوست داشتم و هر چی مامان و بابا می گفتند: "بسه دیگه، ساعت كاريت هم كه اينقدر زياده كه هيچ وقتي واسه خودت نداري." من قبول نمي كردم. حالا خسته تر از اونيم كه بشه حرفشو زد. مخصوصاً كه چند تا همكار زبون نفهم هم داشته باشي كه اصلاً احترام گذاشتن بلد نيستند كه هيچ، ازا اونايي هستند كه چشمشون رو مي بندند و دهنشونُ باز مي كنند. اصلاً هم به اين توجه نمي كنند كه چه سخنان گهرباري از دهن مبارك بيرون مي ريزه. يك هفته پيش يكي از اون اساسي هاش بهم گير داد سر اينكه كامپيوترش خراب شده بود و ديواري كوتاهتر از ديوار من تو شركت پيدا نكرد، چرا كه شب قبلش من آخرين نفري بودم كه از شركت خارج شده بودم. بقدري اونروز من از فضليات ايشون برخوردار شدم كه هنوز كه هنوزه حالم جا نيومده و بعد از چند روز كار فشرده از ساعت ۷ صبح تا ۱۱ شب و شب بيداريهايي كه بر اثر خستگي داشتم و رفتن به مأموريت و برگشتن، دلم ميخواد هر چي زودتر سال تموم بشه و از اين جهنم فرار كنم. تازه اينقدر رو داره كه نگو. صبح ميگه: "خانم ... ، الهي فدات شم! ميشه واسه اين دانشگاه پيام نور با كامپيوتر خودت منو ثبت نام كني؟ من سختمه ..." منم گفتم بشين كه ثبت نامت كنم. لال اله الا الله. نميدونم چقدر آدم ميتونه رو داشته باشه كه نگو. يه روز هر چي از دهنت در مياد به همكارت بگي، چند روز بعدش اينجوري قربون صدقه اش بري. حالم بد میشه وقتی به دو تاشون فکر می کنم ... ديشب آخر وقت از مأموريت برگشتم. خيلي خسته شدم. تو اين چند شب كه مثل جهنم بود مُردم و زنده شدم. مخصوصاً كه با خانم مديرعاملت هم اتاق باشي و اونم اينقدر خر و پف كنه كه تا صبح فقط به اين فكر كني كه چرا آخه؟ چرا قبول کردم با هم، هم اتاق بشيم؟!! حالا دلم خواب ميخواد. كاش من جاي اين سگه بودم. كاش ... + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 15:25 توسط یه بوس کوچولو |
من گونه ام را به گونه شب نهاده ام و صدای دوست داشتنی تو را شنیده ام زیرا که انگشتانم به دور انگشتان مه معلق در فضا پیچیده شد و من رایحه ی پر اسرار وفور بی نظم تو را به نزد خود کشاندم "اوگوستوفردريكو اشميت" پ.ن ۱ : با گردنبند يادگارتیت، دیگه تموم لحظه ها تو يادمي، كنارمي ... با اين وجود چرا نميتونم كمتر احساس دلتنگي كنم؟ بیشتر از اینا بهت نیاز دارم ... + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 20:6 توسط یه بوس کوچولو |
راز شاد بودن من در لبخندهاي عميقت پنهان شده، آنرا به من هديه كن. به عزت خداوند كه ديگر جز آن هيچ نمي خواهم ... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 10:28 توسط یه بوس کوچولو |
پ.ن: بقدری اینروزا دلم بچه میخواد که زده بسرم برم شیرخوارگاه آمنه و سرپرستی یه کوچولو رو بعهده بگیرم ... مامانمم میگه تو آخر منو می کشی با این کارات، بخدا مي زنم بميريااااااااااااااااا. ليلااااااااااااااااااااااااااااااا آخر ميزارم از دست تو يكي ميرم، ببين كي گفتم؟! ... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 11:55 توسط یه بوس کوچولو |
چند وقتیه شبها خیلی بد می خوابم و هر شب ساعت ۲ صبح بیدار میشم و تا صبح جون بسر میشم بلکه بتونم چشمی هم بزارم اما فایده ای نداره. دلم نمیخواد از آرام بخش استفاده کنم واسه همینم سعی میکنم اصلاْ بهش فکر نکنم ... بعد از مدتها کش و قوس و هی امروز میام، هفتهء ديگه ميام با سپهر، بالاخره طلسمو شكستم و رفتم اسممُ نوشتم باشگاه كوهنوردي و منبعد رسماً زير نظر مربي، اونم از فدراسيون، دورهء كوه پيمايي، صخره نوردي و يخ نوردي رو آموزش مي بينم. بعد از تموم شدن اين سه دوره رسماً مربي ميشم و مدركشُ از فدراسيون مي گيرم. هر هفته يكروز كلاس برگزار ميشه و بايد حتماً شركت كنم و هر جمعه برنامه هاي كوهنوردي وجود داره براي كوه هاي ايران. اين پنجشنبه و جمعه هم اولين كلاسام برگزار ميشه. مي دونيد؟ هيچ چيز، هيچ چيز تو اين دنيا وجود نداره كه به اندازهء كوهنوردي بهم لذت ببخشه. وقتي تو كوهم هيچي حاليم نيست. خالي ِ خاليم. سرماي سه ماه گذشته همهء تفريحاتمُ ازم گرفت. هم كوه رفتن هر هفته رو و هم پياده روي هاي شبونمُ. اما از ديشب پياده رويمُ شروع كردم. اونم به مدت ۲ ساعت. براي آخر هفته هم لازمه كه به پياده رويهام ادامه بدم. بعد از كوهنوردي عاشق نقاشي و سه تار زدنم كه بالاخره براي اين دو كلاس هم اسممُ نوشتم اما كلاسام بعد از فروردين ماه شروع ميشه و تا اونموقع كارامُ روبراه مي كنم تا مشكلي براي زمان بندي نداشته باشم ... چند وقت پيش مريض شدم و رفتم دكتر اما با وجود داروهايي كه دارم مصرف مي كنم هنوز خوب نشدم. نميدونم بايد چيكار كنم؟! ... اينقدر كارام زياد شده كه نگو. هر وقت مهندس ميره مسافرت و بر ميگرده، همه رو به صلابه ميكشه بسكه جلسه و برنامه هاي مختلف داره. اين وسط تيرش به ما بيچاره ها هم اصابت مي كنه و مجبوريم تا ديروقت سركار باشيم. هر چند كه من اكثر مواقع از بند جيم استفاده مي كنم اما كاراي زيادش باعث شد تا غيبتهاي كلاس زبانم از سه جلسه به پنج جلسه برسه. ديروز مجبور شدم كلي ريش گرو بزارم تا استادمون موافقت كنه براش گواهي پزشكي ببرم. يادتونه كه چه مصيبتي داشتم سر اين كلاسا با حسابدارمون؟ ... دو هفته پيش برادرمو برديم بيمارستان. آخه يه عمل جراحي داشت اما بعد از دو ساعت پشت در اتاق عمل ايستادن ۵ نفر آدم، يه دفعه داد زدند: "همراه آقاي ..." طفلك بابا. همچين رفت تو اتاق عمل كه ما زرد كرديم اما بعد از ۲۰ دقيقه ديديم برادرم فراري شده و نزاشته دكترا عملش كنن. چون برادرم خواسته دكترشو ببينه و بهش گفتند بعد از بيهوشي مياد بالا سرت. اينم فهميده كه دكتره گذاشته رفته و قراره اين انترنا عملش كنند. خلاصه انصراف داده و عملش كنسل شد. امروز بعد از دو هفته يه بيمارستان ديگه خوابونديمش و با اهل و عيال و كلي از طايفمون، از صبح كله سحر بيمارستان بوديم تا بالاخره آقا راضي شد بره تو اتاق عمل. گوشزد هم كرده بويم بابا تو رو خدا حواستون به اين يه دونه پسرمون باشه ها. اين دو هفته پيش فراري بوده ها ! انگار حسابي خفتش كرده بودند چون اينبار نتونست فرار كنه. اما واي از الان كه وقتي براي بار چندم باهاش تماس گرفتم، بيچاره از درد هوار ميزنه و با هر دادش انگار قلب منُ دارند از تو سينه ام مي كشند بيرون. حالم خيلي بده. آخه جونم به جون خواهرم و برادرم بسته است. ديوونه ميشم وقتي درد مي كشند ... دو هفته ديگه بايد برم شمال و از الان غصه ام شد كه كي ميخواد اينهمه كارُ براي اونموقع تموم كنه. تازه كاراي شب عيد خودم بماند ... يه برنامه اي دارم كه نميتونم فعلاً چيزي بهتون بگم تا صددرصد اُكي بشه اما برام دعا كنيد. اونوقت خبرشُ مثل توپي كه صدا مي كنه يه دفعه بهتون ميدم ... + نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 18:1 توسط یه بوس کوچولو |
وقتي به دره به مدت زياد نگاه كنيد اون هم شروع ميكنه به شما نگاه كردن لحظه هايي كه زندگيمون رو تعيين كرده هيچ وقت اوني نميشه كه ما نقشه اش رو كشيديم اين لحظه ها از زندگيه كه راه اکثرمونو انتخاب مي كنه اما من خودم راهمو تعیین میکنم با تصورم و با فكر به اون اين قراره منه ... + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 11:28 توسط یه بوس کوچولو |
|