|
میخوام اسم وبلاگمو عوض کنم تا دوستای عزیزم که مدام برام آف میزارند یا ای میل که لیلا، بابا جون فيلتري. ما چيكار كنيم؟ از اين دردسر خلاص بشن. اما هر چی فکر میکنم نمیدونم چی باید بزارم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 12:12 توسط یه بوس کوچولو |
بي هيچ شباهتي به نيمة زندة آشكار در حضورِ يار در نيمةپنهان خود تهي ميشوم از تكرار بي حضورِ تو و ... تركيبي ميگردم بيجان به هر شكل كه دلم خواست! پ.ن: عكس از وبلاگ دوگانگی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 12:44 توسط یه بوس کوچولو |
مستي هم درد منُ ديگه دوا نميكنه ... + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 17:5 توسط یه بوس کوچولو
باور کن دیگه طاقت ندارم. تو رو خدا بفهم که نگرانم، دلم شور ميزنه. بفهم كه قلبم به مويي بنده و داره پاره ميشه ... ميفهمي يعني چي؟ ... ميدونم ميفهمي. ميدونم هر جا ميخواستي بري و هر كار ميخواستي بكني بهم خبر ميدادي كه ليلا، فعلاً كار دارم. ليلا الان نيستم. الان تو جلسه ام. الان بايد برم فلان جا. ميدونم كه هر چقدرم منتظر مي موندم طاقت نگرانيمو ديگه نداشتي. ميدونم ميدونستي وقتي دلم شور ميزنه يعني چي؟ چطور بيتاب ميشم. از يادت نرفته كه، رفته؟! با اتفاقايي كه هفته پيش افتاد استرس داره مي كشه منو. چون ميشناسمت طاقت نميارم. اولش صبوري كردم و صبوري. اما الان دارم از نگراني مي ميرم. تو رو خدا بفهم. بفهم ... پ.ن: هفته گذشته این موقع کوه بودیم، يادته؟ چه آرامشی داشتم اونروز و چه حالی دارم امروز ... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 13:54 توسط یه بوس کوچولو |
ترا به کهکشانهای دور نخواهم برد تا از ستارگان برایت گردنبند بسازم. من تو را به سایه بوته ای دعوت میکنم. به خانه ام که بر روی ریگی بنا شده ... و تو را به همسایگی پروانه ای می برم تا با بالهایش برایت بادبزن بسازد. پ.ن: با اينكه چند بار ديدمت و بارها باهات صحبت كردم اما باز هم نگرانم ... ميفهمي چي ميگم نه؟! ... پ.ن: خدا كنه تعطيلات به همتون خوش گذشته باشه درست مثل من كه دلم نميخواست برگردم تهران. بعداً براتون تعريف مي كنم كجاها رفتم ... آرزو مي كنم همگي سال خوبي رو شروع كرده باشين ... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 12:10 توسط یه بوس کوچولو
|