سومین قله : گرگ ، ميدونين ديگه نيستم ...
روز پنجشنبه سومین قله هم فتح شد. قلهء گرگ با ارتفاع ۳۵۹۵ متر. نمیدونم چرا وقتی اون بالا رسیدم، تو اون سرمايي كه حتي فرصت نميكردي به خودت فكر كني، بي اختيار ياد تيتا (مثل آب براي شكلات) افتادم. شايد به خاطر اسم گرگ بود. فكر كردم كاش اونم همراهمون بود. نميدونين وقتي براي اولين بار تو ارتفاع ۳۴۰۰ متري ميخوابي چه لذتي داره. مدت سه ساعت طول كشيد تا ضربان قلبم تنظيم شد و انگشتام گرم شدند. اما جالبتر اين بود كه تا صبح حتي يك ثانيه هم نخوابيدم. وقتي باد با اون شدت به چادر مي كوبيد بقدري وحشتناك بود كه فكر مي كردم كوه داره رو سرم آوار ميشه. نميدونين وقتي صبح زيپ چادر رو پايين مي كشي و دونه هاي برف ميخورن تو صورتت چه حالي داره. وقتي داري از كوه پايين مياي و باد با تمام قدرتش بهت مي كوبه و تو به خاطر پايين پرت نشدن مجبوري هر دو باطوم رو تو زمين بكوبي و مثل ستون بايستي چه قدرتي بهت ميده. وقتي از يه كوه خشك به جنگل ميرسي و مدت ۵:۳۰ تو جنگل پياده روي مي كني و هر چي چشم ميندازي تمومي نداره، اونوقت فكر مي كني انگار آخر دنياست و چقدر بايد صبور باشي و تحملت بالا كه بتوني با آرامش راه رو به پايان برسوني؛ چقدر تو روحيه ات تأثير ميزاره. نميدونين وقتي تو جنگل به اون زيبايي هستي و از اون بالا مه ته جنگل رو مي بيني و وقتي پايين ميرسي ذرات مه صورتت رو خيس مي كنه چه حسرتي داره كه چرا تا چند ساعت ديگه همه اينا تموم ميشه و دوباره بايد به اون دنياي كوفتي اي برگردم كه توش پر از جنگ اعصاب و درد و جنگه. ميدونين اعتياد به كوه چقدر دردآوره؟ به خصوص وقتي عاشق طبيعت باشي. ميدونم همين روزا هر چيزي رو كه بخوام به چنگ ميارم. من اين قدرت رو دارم. من اين تصوير ذهني رو دارم و هيچ چيز، هيچ چيز نميتونه مانع از كاريكه ميخوام بكنم بشه.
اما وقتي صبوري كردن رو ياد مي گيري، وقتي سعي مي كني بزرگ بشي، وقتي دلت نميخواد اجازه بدي هر ناراحتي اي ذهنت رو مسموم كنه، وقتي سعي مي كني با خودت بجنگي و وقتي مي بيني بعد از همه اونايي كه ياد گرفتي، اگه دردي سراغت مياد؛ تو ديگه ميتوني آروم ازش بگذري و با هر تلنگري كه بهت ميزنه؛ يك چيز جديد ياد مي گيري به اين فكر ميفتي كه بيشتر و بيشتر فكر كني و در نتيجه بيشتر تو خودت فرو ميري. اونوقت ديگه همه مسائلي كه اتفاق ميفته فكرت رو مشغول مي كنه و ديگه فرصت نمي كني به كارهاي مافوق برنامه ات فكر كني. به همين دليل سعي مي كني خيلي چيزا رو مثل يه خاطره تو ذهنت نگه داري و براشون ارزش قائل باشي. من الان اينطور شدم.
يه بوس كوچولو برام پر از خاطره است. خوب و بد. پر از درد و آرامش. اما ديگه نميتونم بيشتر از اين ادامه بدم چون ذهنم خيلي درگيرتر از اين حرفاست كه بخوام ادامه بدم. دارم از اينجا هم ميرم. با اين تفاوت كه بر عكس بركه كبود اينجا رو دوست دارم و مطمئنم كه اگه برگردم، دوباره از همين جا شروع مي كنم. اما الان فقط مي تونم بگم: ديگه نيستم، به همين سادگي ...
دوستتون دارم ...
بدرود ...
داشتم يه فيلم مي ديدم كه مرد قصه با وجود اينكه عاشق همسرش بود عاشق زن ديگه اي هم ميشه و همسرش متوجه اين قضيه ميشه. بعد از چند سال، همسر مرد بيمار ميشه و براي همسرش كه افسرده بوده نامه اي از طرف اون زن مي نويسه تا روحيهء همسرشو بهش بر گردونه اما در واقع حس خودش رو بازگو ميكنه. نميدونم چرا وقتي به اين قسمت فيلم رسيدم خيلي درد داشت ...
محبوب من
متأسف نباش
تكون نخور، حرف نزن
هيچكي ما رو نميبينه
همونجور كه هستي بمون
ميخوام كه بهت نگاه كنم
ما شب خودمون رو داريم
و ميخوام كه بهت نگاه كنم
بدنت روي من
پوستت، لبهات
چشماتو ببند
هيچكي نميتونه ما رو ببينه
و من اينجام، طرف تو
منو احساس ميكني؟
وقتي من اولين بار بهت دست ميزنم
لبهاي من خواهد بود
تو گرما رو حس ميكني
اما نميدوني كجا
شايد، اون چشاي تو باشه
من دهنم رو، رو چشات ميزارم
و تو گرما رو حس خواهي كرد
الان چشاتو باز كن، محبوب من
منو ببين
چشات رو سينه من، دستات منو گرفته
بزار من سرم رو، رو تو بزارم
من ضعف ميكنم، بدنت ميلرزه
كي ميتونه اون لحظه رو پاك كنه؟
هيچ پاياني براش نيست، نميبيني؟
تو برا هميشه سرتو عقب نگه ميداري
من هميشه اشكامو ميلرزونم
اين لحظه بايد باشه
اين لحظه
و اين لحظه ادامه پيدا ميكنه از حالا تا ابد
ما بايد همديگه رو نبينيم
چيزي كه بايد انجام ميداديم، داديم
باور كن، عشقم، ما برا هميشه انجامش داديم
زندگيتو بيرون از دسترس قرار بده
و اگه براي شاديت بهت خدمت كرد
يه لحظه هم تأمل نكن
تا اين زن رو فراموش كني، كسي اينو ميگه
بدون يه اثر از پشيماني
بدرود
دومین قله : کاسونک ...
جمعه ای که گذشت دومین قله رو هم صعود کردم به اسم کاسونک با ارتفاع ۳۷۰۰ متر. نمیدونم چرا وقتی تو کوهم، قدرت عجیبی دارم. لذت خیلی زیادی که همه وجودمو می گیره و بهم آرامش میده. این هفته هوا خیلی سرد بود و بعضی از ساعتها با توجه به دو باتومی که دستمون بود و مثل ستون محکم می ایستادیم اما باز هم نمیشد در مقابل فشار باد طاقت آورد. اینبار خیلی عالی بودم. سه ساعت و نیم طول کشید قله رو صعود کنیم و دو ساعت و چهل و پنج دقیقه هم فرودش. اما موقع برگشت بقدری هوا بد شد و بارش شدید برف بود که مجبور بودی همه صورتت رو بپوشونی و فقط چشمات بیرون باشه وگرنه پوست صورت در مقابل ذرات برف آسیب می دید. خیلی خوش گذشت. جاتون خالی.
قراره این هفته یعنی نوزدهم بریم قله گرگ. احتمالاْ از مسیر بلده میریم و برگشتمون هم از جنگلهای لاویج آمله. فکشو بکنید قراره شب هم تو قله بخوابیم. چه لذتی میتونه داشته باشه، نه؟ ...
هوا اينقدر سريع تغيير كرد كه غافلگير شديم
اولین قله : مهرچال ...
باورتون میشه؟! روز جمعه اولين قلهء زندگيمو فتح كردم با بچه هاي باشگاهمون. اولش خيلي خوب بود و پر از انرژي بودم اما وقتي به بند يخچال رسيديم و مجبور بوديم ۶ ساعت رو تو برف صعود كنيم اونم با يه شيب خيلي زياد، مثل خر تو گِل موندم. آخه نه اينكه زانوهام از قبل بشدت درد ميكرد و تا همون جايي هم كه بالا رفته بودم با بدبختي رفته بودم. وقتي اون شيب تند با اونهمه برف رو كه ديدم نفسم بند اومد. خدائيش هم گروهي هاي خوبي داشتم. خيلي كمك كردند. يكيشون مثل شمر بالا سرم بود. تا نفسم بند ميومد قد علم ميكرد كه يالا، برو بالا. انگار سوار ... جاتون خالي. بالاخره قلهء مهرچال رو با ارتفاع ۳۹۲۷ متر صعود كردم و ديشب تو باشگاه از سرپرستمون جايزه گرفتم (یه کتاب). اين جمعه ميرم براي فتح قلهء كاسونك ... اما تو همین اولین قله اتفاق خیلی جالبی برام افتاد ...
ميدونين چند تا از اين كوهها رو رد كرديم تا به قله برسيم.
زير اين برف رودخونه است. مجبور بوديم ازدره بريم بالا تا زودتر برسيم.
اينجا ديگه جونم گرفته شد مجبور شدم از زانوبند بچه ها استفاده كنم.
كوه زيباي دماوند كه از قله ديده ميشد.
بخند ...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که ترا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
هست شب ...

هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ي ابر، از بر كوه
سوي من تاخته است.
هست شب. همچو ورم كرده تني گرم دراستاده هوا
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را.
با تنش گرم، بيابان دراز
- مرده را ماند در گورش تنگ -
به دل سوخته ي من ماند
به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب.
هست شب. آري شب.
"نيما يوشيج"
...
...
روشن تر از خاموشی، چراغي نديدم.
و سخني، به از بي سخني، نشنيدم.
ساكن ِ سراي ِ سكوت شدم،
و صُدرهء صابري در پوشيدم.
مرغي گشتم؛
چشم او، از يگانگي،
پر ِ او، از هميشگي،
در هواي ِ بي چگونگي، مي پريدم.
كاسه اي بياشاميدم كه هرگز، تا ابد،
از تشنگي ِ او سيراب نشدم.
"بايزيد بسطامي"


