روزگار من (1) ...
کارای زیادی تو این مدت کردم. پر از آشفتگی و بهم ریختگی. ذهن آشفتم که سعی کردم با صبوری به آرامش برسونمش. سعی کردم ناملایمات ذهن زیبامُ اسیر نکنه هر چند بعید به نظر میرسه اما ممکن بود.
وقتی درگیری هات کمتر میشن و فرصتی برای خودت پیدا می کنی تازه یادت میفته یه سری وابستگی ها بوده که بهشون عادت کرده بودی و حالا که آرومی، جای خالیشون رو حس می کنی. اینجا هم، از همون دسته وابستگی هاست. حالا می تونم بگم یه کم آرومترم اما دلم زودتر از اونی که فکرشو میکردم برای یه بوس کوچولو تنگ شد. حالا اینجام. دوباره برای خودم بودن در کنار شما ...
تنها کاری که تو این مدت مثل سابق ادامه دادم رفتن به کوه بود. بعد از گرگ، دو قلهء دیگه هم رفتم به اسمهای جانستون و خُلِنو که هر کدوم در نوع خودش پر از خاطرهء خوب و بده. اما ششمین قله، دماوند بود. دماوند زیبا و عظیم. جالب اینجاست که از یک هفته قبل از رفتن به دماوند خواب و خوراک نداشتم اینقدر که مضطرب بودم و ترس از این داشتم که صعود نکنم، زندگی بر من حروم شده بود. جالبتر اینکه وقتی از تهران چشمت به عظمتش میفته به خودت میگی یعنی میتونم یه روز رو بام ایران قرار بگیرم؟ چقدر عظیم و پر قدرته. اما وقتی میری و تو دلش قرار می گیری می بینی آرومتر از اونیه که تصور میکردی و چقدر بهت انرژی و آرامش میده.دماوند برام دنیایی از خاطره های شیرینه. اینقدر شیرین و پر جاذبه که منُ به سالهای دور برد. سالهای پر شر و شور بودن، با همون شور و حال و من اینقدر جذب این جاذبه ها شدم که بیشتر دنیامُ پر کرد. خاطرات دماوند من و اینکه چه چیزایی به من گذشت و چکارا که نکردم رو بعداً جدا می نویسم.
اما بعد از دماوند با توچال ادامه دادم و در نهایت دو هفته پیش بود که به زرینه کوه رفتم. بیشتر دنیام شده کوه و تعلقاتی که از کوه بدست آوردم ...
روی قله جانستون که داریم سرازیر میشیم پائین.
قله زیبای دماوند که از رو قله جانستون پیداست.
آخرین نوک تیز قله خلنو ئه که باید قبلش از روی تیغه های ژاندارک رد بشیم.
دریاچه زیبای تار که زیر قله زرینه کوهه.
ادامه دارد ...
...
اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشند تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهايي بشينند و به چيزايي فكر كنند كه دوست دارند...
برگشتم زودتر از اونی که فکرشو میکردم ...

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرأت لازم است، وگرنه ماهي مرده اي هم ميتواند از طرف جريان آب حركت كند.
بگذار هر روز برايت رويايي باشد در دست نه دور دست، عشقي باشد در دل نه در سر، و دليلي باشد براي زندگي نه روزمرگي.
انديشيدن به پايان هر چيز، شيريني حضورش را تلخ مي كند. بگذار پايان ترا غافلگير كند درست مانند آغاز ...
پ.ن: و من دوباره به آغاز فكر كردم و شيرينيش ...


