چم شده، نمیدونم ...
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد، صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود.
۵شنبه ای زده بود به سرم. اینقدر اینروزا عصبی هستم که باورش برای خودمم مشکله اما خب هستم دیگه. ۴شنبه شب تصمیم گرفتم برم کوه. وسایلمو سریع آماده کردم و ۵شنبه ای با لباس و وسایل کوهنوردیم اومدم سر کار و ظهر از اینجا راه افتادم سمت کوه. با بچه ها هماهنگ کردیم شبو تو بندیخچال بخوابیم و جمعه صبح هم همونجا بریم سر کلاس سنگمون اما خب سپهر مانع شد. رفتیم سمت بالا اما هر چی فکر کردم دیدم اصلاً در توانم نیست برم قله و شبم برگردم شیرپلا و بعدشم نخوابیده صبح بیدار شم راه بیفتم سمت بندیخچال. زهرا هم با من موافق بود. سپهر از کوهنوردای خوب و عضو تیم نجات امداد کوهستانم هست. بهمون پیشنهاد داد همه بریم تو پایگاه و ما هم رفتیم.
دلم میخواست عضو تیم نجات امداد بشم، واسهء همین سپهر پیشنهاد داد که بریم اونجا تا سرپرستش بیاد و با خودش صحبت کنم. ما هم رفتیم. عالی بود. منظره کوه و صدای کوهستان تو اون عصر خنک به آدم آرامش میداد اما من دلم گرفته بود. قرار بود من و معصومه عضو تیم هیمالیانوردی هیئت هم بشیم و سپهر در این رابطه با همون آقا حرف زده بود. اومدش. فکر می کردم با یه آدم مسن قراره روبرو بشم اما وقتی دیدمش جا خوردم. جوون بود اما جدی، درست مثل یه مدیر واقعی. وقت کار، فقط کار بود و وقت آزاد شوخ طبعیش گل میکرد. خوشم اومد ازش. راحت میشد باهاش کار کرد.
حرفامونو باهاش زدیم و گفت قبول اما باید تو یه برنامه با هم باشیم تا همدیگه رو بشناسیم. ازش اجازه خواستیم شبو تو تراس پایگاه بخوابیم. بهمون گفت: فعلاً بیرون باشید تا ما اینجا رو جمع و جور کنیم بهتون خبر میدیم. رفتیم بیرون و از فضایی که وجود داشت لذت بردیم. صدامون کرد. پرسید: روزه اید؟ گفتیم: بله. گفت: هر چی دارین رو بریزید بیرون. و ما همه خوراکیهامونو رو از کوله هامون خارج کردیم. فضای جالبی بود. به هر کسی یه کاری میداد. به من و دوستام هم همینطور. هر کسی مشغول یه کاری شد. برای اولین بار بود می دیدمش اما اینقدر باهاش راحت بودم که انگار سالهاست دارم باهاش کار می کنم. جالبتر اینجا بود که سه بسته حلیم آماده داد دستمو و گفت واسه افطار آمادش کن.
چه افطاری بود. ده نفر بودیم. ۳ خانم و ۷ آقا. همه کوهنورد. همه روزه. تو فضای کوهستان. چقدر چسبید بهمون. چقدر خندیدیم و خوش گذشت و جالبتر از همه اینکه چقدر خوب همه چیزو اداره میکرد. بعد از افطار، یه تیم واسه چک کردن مسیر، به سمت قله راه افتادند که معصومه هم باهاشون رفت. من و زهرا موندیم تو پایگاه. بازم آشپزی. ماکارانی و پیاز و وسایلشو داد دستمو و گفت با شما. البته قبلش گفت: اگه ناراحت میشین و دوست ندارین خودم درست می کنم چون هر هفته پای خودمه اما من با کمال میل انجامش دادم. جاتون خالی وقتی ساعت ۱۲ داشتیم ماکارانی رو می خوردیم چه لذتی داشت. همه دور هم. چقدر خوب بود.
صبح ساعت ۶ بیدار شدم و بچه ها رو بیدار کردم و راه افتادیم سمت بند یخچال. معصومه بیچاره حسابی خسته بود. آخه صبح رسیده بود از قله. رفتیم تا به کلاس سنگمون برسیم. کلاس تا ۳ بعدازظهر ادامه داشت. خیلی خسته شده بودم. بیشتر خستگیم هم ما ذهنم بود. وقتی کلاس تموم شد خداحافظی کردم و تنها به سمت پائین راه افتادم. روزه بودم. با اون کوله سنگین ۲۰ کیلوئی و اون رشته طناب سنگین، دیگه توانی برای پائین آمدن نداشتم آخه بالاخره بغضم ترکیده بود و داشتم گریه می کردم که وااااااااااااااااااای، زمینی خوردم که نگین و نپرسین. زانوم آسیب دید اما اینقدر گرم بودم که حالیم نبود تا اینکه شب از دردش دادم به آسمون رفت. همش دعا می کنم خوب بشه. آخه آخر هفته میخوام برم علم کوه یا دماوند. اینروزا زیاد خوب نیست. دلم گرفته و عصبیم. میدونم دردم چیه ها. میدونما اما نمیدونم چرا قدرت تصمیم گیری رو از دست دادم. چیزی که هست اینه که خیلی خوشحالم که با این گروه جدید آشنا شدم. خیلی خوشحالم از اینکه میتونم با افراد جدید برنامه برم و با گروههای جدید آشنا بشم و راهی باشه برای پیشرفتم. همه اینا رو گفتم که بالاخره بگم درسته که خیلی دلم گرفته اما یه امید کوچولو اون وسطا وجود داره ...
صبح جمعه، بند یخچال دربند. بچه های باشگاه هم هستند.
دارم آماده میشم برای صعود. اون مانتو صورتیه، منم.
تولد بیست و سومین فرزند در 57 سالگی ...

گروه حوادث روزنامه ایران:
زن ۵۷ سالهء چالدرانی، بیست و سومین فرزندش را به دنیا آورد. آخرین فرزند خانم زینب دولتخواه، دختر است که به دلیل عوارض ناشی از سن بالا با عمل سزارین به دنیا آمد. حال آنکه ۲۲ فرزند دیگر وی طبیعی و بدون مراجعه به بیمارستان متولد شده اند. بزرگترین فرزند این خانواده ۳۳ ساله است. وی همراه شوهر ۶۱ ساله اش در روستای اهل آذربایجان غربی "مخور" زندگی می کند، ۷ نوه هم دارد.
پ.ن: ماشاءالله به این روحیه. منو باش که همش فکر می کردم وای خدا، من کی می خوام ازدواج کنم؟ کی میخوام بچه دار بشم؟ نکنه یه وقت دیر بشه ...
؟! ...
چرا بغضم نمی ترکه؟! ...
باید باور کنم ...
نگرانی هرگز از غصهء فردا چیزی نمی کاهد، فقط شادی امروز را از بین می برد. چون هر واقعه ای در آغاز به صورت رویاست.
اعظم جون، تولدت مبارک عزیزم ...

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
در اتاقی که باندازهء یک تنهائیست
دلش
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
و به تولدی دیگر
به تبسم، زندگی و عشق
و هدیهء آن
به هرکه دوست میدارد
چرا که جز به زیبایی نمی اندیشد ...
و امروز متولد شده است، بار دگر
من
با همهء وجود
آرزوی شادی و لبخند همیشگی برایش دارم
تولدت مبارک عزیزم ...
میدونم ...
میدونم گدایی همه جورش بده. میخوام رازای قدیمیم رو فاش کنم تا جا برای راز جدیدم باز بشه. هر چند که هر کسی راز خودشو داره. تا حالا اینجوری ندیده بودم خودمو. واسه اینکه تا حالا اینجوری نبودم. فکر کنم خودم از رازام مهمترم. بعضی وقتا چیزایی که به فکر آدم میاد بهتره جلو چشم آدم باشه تا بلکه ازش درس بگیره.
چرا زندگی اینجوریه؟ چرا زندگی با آدما معنی پیدا میکنه؟ همه فکر می کنند اگه حس واقعیشونو نشون بدن همه چی بهم می ریزه. هیچ کس حرف دلشو راحت نمیزنه. راست میگی. واقعیت با خیالبافی فرق داره. دارم خیالاتمو بیرون می ریزم تا جا برای واقعیتهای زندگیم باز بشه.
فکر می کنم آدما واسه مخفی کردن احساسشون دلیل دارند. اما دلیلشون از هم دورشون می کنه. نه؟ چه دلیلی مهمتر از دوست داشتن. حواست هست؟ اگه گفتن واقعیت خوشبختی، جوونی و امیدتُ نابود می کنه همون بهتر که دروغ بشنوم. می بینی؛ با این همه خوشی، هنوز تلخم. شاید واسه اینه که بهش عادت ندارم.
بی وفائیت به صداقتت دَر ...
به دلم نشست ...
عاشق شدن دل می خواهد، نه دلیل ...
یه دنیای دیگه ...
باورم نمیشد که سنگ نوردی اینقدر جذاب باشه و بتونم اینهمه خوب پیش برم. پنجشنبه رفتم بند یخچال. با سپهر و معصومه و مربیمون. معصومه از بچه های باشگاهه و بقول بچه های سنگ نورد، هم طنابم. سپهر از دو طرف باهام آشناست، دوست برادرم و هم باشگاهی. در اصل اون بود که باعث شد برم باشگاه و ثبت نام کنم. نمیدونین سنگ نوردی چه انرژی ای بهم میده. صبح که میری تا چشم هم میزاری و نگاه به ساعتت میندازی می بینی ساعت ۴ عصره و باید برگردی پائین بدون اینکه حتی به ناهار فکر کرده باشی. اینبار کلاسمون کامل شد و فقط کارگاه زدن مونده که یاد بگیریم. فرود و صعود رو تمرین کردیم و هرچی که باید یاد بگیریم رو گرفتیم اما نمیدونین که وقتی بدون حمایت بالا میری و باید سر طناب باشی و طنابت رو بندازی تو اسلینگ هایی که تو کوه کار گذاشته شده یا خودت کار میزاری، چه لذتی بهت میده. نمیدونم تا کجا میخوام پیش برم اما میدونم که حالا حالاها درگیرم ...
اون بالام، در حال جا انداختن طناب تو اسلینگ. معصومه، هم طنابم هم پائینه.
بعد از تموم شدن کار، دارم فرود میام.
روز جمعه یه عروسی خوب بودم. اونقدر خوب که با وجود درد عضلانی ای که داشتم ۴ ساعت تموم رقصیدم اما دیروز تا شب نق زدم بس که بدنم درد میکرد. نمی تونستم حتی لبخند بزنم و به ماهیچه های شکمم اجازه منقبض شدن بدم. خیلی بد بود ...
روز چهارشنبه یه جمله شنیدم که برام خیلی جالب بود:
"اگه سنم به سنت می خورد، حتماً عاشقت میشدم ... "
تنفر ...

عصبانیم! از خودم بدم میاد که هنوز بعد از این همه سال زندگی و کسب تجربه، یاد نگرفتم که آدما قابل اعتماد نیستند و نباید اینقدر زودباور کنم...
غیرقابل باور ...
خودمم باور نمیشه دیروز برای اولین بار از یه دیوارهء سنگی به ارتفاع ۲۵ متر فرود اومده باشم، شما چطور؟ ...
دیروز اولین روز کلاس سنگ نوردیم با یکی از مربیهای خوب بود. اولش خیلی خوب بود و ادعام میشد که ترس نداره. به این میگن صعود و فرود؟ اما وقتی من و دوستم رو از مسیری برد روی یه سنگ و گفت باید از طرف دیگه اش فرود بیاین، اونم مسیری که نه دیده بودیش و نه میتونستی بری جلو و خم بشی ببینی چه خبره، معلومه اولش قالب تهی می کنی و همون طور که معلق بین زمین و آسمونی تازه حرف زور هم بشنوی: "به وسایل، طنابهات و کارگاهی که زده شده، اطمینان کن ..." اما واقعیتش اینه که قبل از اینکه به وسایلم اطمینان کنم به حرف مربیم که قبولش دارم اطمینان کردم و خودم رو رها ...
تنها چیزی که میدونم اینه که وقتی فرود اومدم و پام به زمین رسید، تازه دیدم دستم چه تاول خوشگلی زده و طناب در حال آتیش گرفتنه بس که سفت و محکم گرفته بودمش و حرکتش دادم. اما در نوع خودش واقعاً ورزش تخصصی، تکنیکی و جالبیه و پر از هیجان و تخلیه روحی. من که لذت بردم. جاتون خالی ...
دیوارهء غربی سنگ مریم، بند یخچال دربند که دیروز فرود اومدم ...
پ.ن: این شخص که داره صعود میکنه من نیستما. اون طناب خالی مال منه که فرود اومدم و ایستادم عکس انداختم. اما حتماْ هفتهء بعد یه عکس از صعود و فرود خودم میزارم.


