قرار ...
شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند، و چه زیباست شرم زمین که خودش را به خواب می زند.

پ.ن ۱ : عکس تو یه فضای کاملاً دلنشین و دوستانه توسط یه دوست گرفته شده. این دومین شب پیاپی بود که به این کافی شاپ سر میزدیم. قراره از این به بعد اینجا بشه پاتوقی برای شب نشینی های دوستانمون. جاتون خالی. خیلی خوش گذشت.
پ.ن ۲ : هیچ کس تو این دنیا نیست که بدونه یا درک کنه من چقدر دوستت دارم و تو همه دنیای منی.
سرانجام ...
بعد از سالها، سرانجام، قلبم به کمال رسید و من بخاطر شور و شعفی که داشتم دریافتم این زندگیست و نه مرگ، که هیچ حد و حصری ندارد.
پ.ن: این هیچ ربطی به عاشقی نداره، بی ربط فکر نکنین ...
شانس ...
وقتی خدا تاس شانس منُ می ریخت، فکرش به سردی یخ بود ...

بازم یه تجربه و دنیای دیگه ...
روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی، به از بی سخنی، نشنیدم
مرغی گشتم
در هوای بی چگونگی، می پریدم
لیک، ساکن سرای سکوت شدم.
رفته بودم شمال. یه مأموریت دیگه. اینبار با بارای قبل فرق داشت. خیلی خسته بودم. کارم بیش از اونی شده بود که تاب بیارم. سعی کردم استوارتر از هر بار باشم. میدونی که، با بلایی که تو سرم آوردی حوصله خودمو هم نداشتم چه برسه به کار و این فشار. گفته بودم میخوام برم کنار سنگ قدیمی، نگفته بودم؟! همون که اولین یادگاریو بهم دادی. همون که گفتی چطور بوووود؟!!! گفتی: با شخص خاصی میخوای بری اونجا؟ کار خاصی داری؟! گفتم: نه! و چه بی تفاوت از کنار حرفم گذشتی. فکر کردم چطور آدما میتونند اینقدر ساده و خونسردانه از کنار عهدی که بستند بگذرند و تو گذشتی. بی انصافی. بی انصاف تر از تو، تو زندگیم ندیدم و شک ندارم که دیگه هم نمی بینم. چون دیگه اجازه نمیدم دوستی چون تو وارد زندگیم بشه. همون یه بار کافی بود. تو دروغ گفتی و من چه دیر فهمیدم. حق دوستی این نبود. چرا اینقدر زود باورت کردم؟ چرا کاری کردی که با هر بار دیدن و به یاد آوردنت تو دلم تکرار کنم: بالاخره یه روز، یه جایی دنیا تلافی می کنه و اونروز یادت میاری منو. فقط میگم چرا؟ چت بود؟ دوست خوبی نبودی، میدونستی؟ فقط بلدی حرف بزنی اما عمل، هیچی. دیگه حتی سعی میکنم به یادم هم نیای ...
شمال اینبار با همهء دفعات قبل فرق داشت. اینبار خیلی خوش گذشت. خیلی به خصوص که با دیدار دوستی همراه بود. یه دوست دیگه که با همین وبلاگ با هم آشنا شدیم و با کامنت ها و ای میل های گاه و بیگاهش دلگرمم میکرد. حدس میزدم مهربون باشه اما فکر نمیکردم این مهربونی تو چهره اش هم موج بزنه. با وجود مشغله زیاد و وقت کمی که داشت، نهایت لطفو در حقم کرد و به دیدنم اومد و من ممنونم. مرسی دوست خوبم و خوشحالم که هستی و دوستی چون تو دارم. خدا کنه اینبار که میام وقت بیشتری داشته باشیم تا بتونم از مصاحبتت لذت ببرم.
تو فقط بیا ...
اعظم نمیدونی چه نقشه ای برات دارم! تو فقط امروز بیا. میخوام یه کم شیطونی کنم ...

