تبليغاتX
یه بوس کوچولو

شما باور می کنین؟! ...

 

در زندگی واقعی

هر کسی

هیچ وقت نمیتونه کامل کامل باشه

ولی من اینو کشف کردم که

یه چیزی هست که می تونه امور زندگی رو بهتر کنه

یه چیزی هست که میتونه زندگی رو به تکامل نزدیک کنه

اون " عشقه "

باید عشق رو پیدا کنیم ...

پ.ن: اینو یه جایی خوندم اما هر چی بیشتر می خونمش کمتر می فهممش ... یعنی اینقدر واسه زندگی مفیده؟!! ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 17:30 | چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 •

بازم تو ...

 

ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم می کنه

میون ِ جنگلا تاقم می کنه

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 13:15 | دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 •

امروز مال منه ...

 

من عاشق پائیزم

و چنین شد که نوشتن آغاز کردم ...

آن هنگام که شبها را به پرواز مشغول بودم، در یکی از شبهای پائیزی صدای گریه ای را شنیدم از پس دیواری بلند، سرد بود و غم انگیز ... و دیوار بقدری بلند که بال هایم توان عبور از آن را نداشت ...

هر شب کنار دیوار می آمدم، سعی بر اوج می کردم ولی نا امید تر از هر شب، صدایش بار دوشم را سنگین تر می کرد.

یکی از شبها ناله اش بقدری غم انگیز بود که دیگر نه سعی بر عبور از فراز دیوار که سعی در شکستنش کردم ... تا صبح بر آن کوبیدم ...

اما فایده ای نبود. هر شب تا صبح به دیوار می کوبیدم و شکسته و خسته با امید ترکی تازه بر پیکر دیوار باز می گشتم ... تا در یکی از شبهای بهاری بود که دیوار فرو ریخت ...

اما فراموش کرده بودم. مدت ها بود ناله ای از پس دیوار نمی آمد و صدایش شنیده نمی شد ...

آری! تن بی جانش را دیدم. نیمه جانی انگار داشت، ولی نه! خیالی بیش نبود ... بی روح و مرده، پوسیدن را آغاز کرده بود ...

و نوشتنم آغاز شد.              از عشق و از احساس ...

آن بیجان و پوسیده، نهال عشق بود ... و آن بال شبانه های من، غرور ِ من

و من ِ مغرور، دیر شکستن آغاز کردم ...

پ.ن۱ : این متن زیبا نوشته و اولین هدیهء تولدم بود که درست یکهفته پیش بصورت قاب شده از دوست عزیزی که تو ساری دارم گرفتم و فرداش زینت بخش اتاقم شد. هر شب وقتی خسته از کار روزانه قدم به اتاقم میزارم اول این نوشته رو می خونم. آرامش خاصی بهم میده. ازش تقاضا کردم روز تولدم این متن رو بزارم تو وبلاگم، گفت اما اسمی نبر، باشه؟ منم گفتم باشه. مرسی دوست خوبم.

پ.ن ۲ : و اما اعظم خوبم. مرسی از بودنت که صبورانه کنارم و به یادم هستی و همهء محبتم مال تو بخاطر تبریکت عزیزم.

پ.ن ۳ : یه تشکر خاص از همه دوستانی که از دیشب تا همین لحظه با اس ام اس ها و تماس هاشون یه لحظه هم دست از سرم بر نداشتند و به یادم هستند و من مغرور از داشتنشون.

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 9:15 | یکشنبه نوزدهم آبان 1387 •

ای تمام دلیل آرامش من ...

 

خدای من، خدایا

راهنما تو هستی و من سرگردانی بیش نیستم

جز تو

چه کسی رحم کند بر این راه گم کرده و حیران

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 10:8 | شنبه هجدهم آبان 1387

چه خوب که اینطور فکر می کنی ...

 

وقتی دیشب برگشتم تهران، از مأموریت دو روزه ام به ساری؛ بقدری از دیدار دوبارهء دوستی که اونجا پیدا کرده بودم شاد بودم که هنوز نرسیده شروع کردم به تعریف کردن واسهء مامان که نمیدونی چقدر دوستم خوبه و چقدر مهمون نواز و من چقدر اذیتش کردم تو این دو روز. امروز صبح یه اس ام اس بهم داد که هم جالب بود و هم دوست داشتنی:

" وقتی رسیدم خونه، دفتر نقاشیمو باز کردمو و چیزیو کشیدم که تا بحال نکشیده بودم. لطافت گل و طراوت شبنم و غرور کوه رو کشیدم. واسش یه قلب مهربون گذاشتم و روح بهاری بهش دادم. میدونی اسمشو چی گذاشتم؟ "

- نه، چی؟

" لیلا "

نمیدونم چی باید بگم بخاطر اینهمه لطف و مهربونیت اما میدونم اگه بیای اینجا قول میدم تلافی کنم و از همه مهمتر ناهار پیشت بمونم. بخاطر هدیهء زیبا و با ارزشت بی نهایت ممنونم. زینت بخش اتاقم شد ...

پ.ن: به موقعش میگم هدیهء دوستم چی بود ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 10:14 | سه شنبه چهاردهم آبان 1387 •

عکسهای کویر دق سرخ ...

 

یه بوته خار زیبا در ابتدای مسیر

غروب کویر

طلوع کویر

یه تپه ماسه ای وسط کویر

جای پای کرکس ها رو ببینید

انتهای کویر

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:21 | چهارشنبه هشتم آبان 1387

عشق بی پایان ...

 

عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه های بی پاسخ می کند ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 9:51 | سه شنبه هفتم آبان 1387

کویر دق سرخ ...

 

رفتیم کویر دق سرخ بعد از نطنز و زواره. جایی که سوختیم. از گرمای روزش و سرمای شبش. نمیشه گفت چه دنیایی بود. نمیشه گفت چه حسی داشتم. بهشت و جهنم کنار هم. خسته کننده اما لذت بخش. شبش خنک و روزش داغ داغ. هر تیکهء زمینش یه رنگ بود با شکلی متفاوت. کلوخ و سنگ، نمک و شن ولی زیبا و خارق العاده ...

از تیر ماه به اینور با باشگاه برنامه نرفته بودم. به خصوص که بیشتر وقتم به سنگ نوردی گذشت تو این مدت. دلم تنگ شده بود برای لحظه لحظه اش. کویر شروع خوبی بود هر چند برنامه هام خیلی گسترده شده و کارام به مراتب بیشتر از اونی که بود اما واسه من که مدتها از برنامه های باشگاه دور بودم عالی بود مخصوصاً که با همراهی چند تا از دوستام بود.

حسین و حمید باهام اومده بودند. دوست جدیدم، اون یکی حسین هم با دوستش مرتضی اومده بود. نمیدونم چی تو وجودشه که آدم انرژی می گیره. دوست جدیدمو میگما. شاید زندگی! روحیه اش عالی و خستگی ناپذیره. صداقتی داره خالصانه. زلال بودن تو چشاش موج میزنه و مهربونی تو نگاش که میتونی اعتماد کنی به بودن و بودنش. حالا چرا و از کجا من این اطمینان رو بدست آوردم بماند ...

۴۰ کیلومتر راه پیمایی با یه کولهء سنگین ۱۸ کیلوئی. تازه ۲ تا از بطریهای آبی که همراهم بود رو بخشیدم ولی باز هم کوله به شونه هام فشار می آورد و من هر بار با آرامشی که از کویر می گرفتم به خودم نهیب میزدم که باید بتونم تحمل کنم. چند باری از گروه جدا شدم و به تنهایی قدم برداشتم. تند و با شتاب. اینقدر که صدای قدمهام و نفس تندم سکوت رو بهم میزد. نمیدونین شبای کویر چقدر زیباست، میدونین؟! شب با خر و پف یکی از اعضای گروه بیدار شدم و تا ۲ ساعت نمی تونستم بخوابم و این باعث شد برای دو ساعتی به آسمون پر ستاره خیره بشم و هلال ماه خودنمایی کنه برام. محشر بود. یه دنیا زیبایی با سکوتی وصف نشدنی که به قول دوستم تو این سکوت هیچی رو حس نمی کنی جز خدا ...

تجربهء تازه ای بود. عالی. با وجودی که دیشب رسیدم و امروز هم سر کارم اما پر از انرژیم. یه آخر هفتهء خوب که پر از لطف بود ...

عکسهای کویر سه شنبه به دستم میرسه که تو پست بعدی چند تاشو میزارم براتون ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 15:48 | یکشنبه پنجم آبان 1387 •