تبليغاتX
یه بوس کوچولو

همه چیز روبراهه ...

مدت یک هفته ای میشد که اعظم اومده بود ایران و پیشم بود. اینقدر این دختر شلوغه و شلوغ کاری داشت که نمیشه گفت. مدام لیلا، لیلا بود که می گفت و برای انجام هر کاریش هی زنگ میزد و می پرسید چیکار کنم؟ پر از انرژی و کم طاقت برای انجام کارهاش. یه شب پیش یکی از دوستاش موند و دو شب هم مشهد. با این وقت کم، کلی کار داشت اما ما مدام بیرون بودیم. از خرید گرفته تا شامهای شبانه. دو بار هم به پاتوق شبونمون سر زدیم. جاتون خالی. یه روزم رفتیم پیک نیک. یادمه اونروز اینقدر خورده بودیم که شبش دل درد گرفته بودم. تموم این مدت بچه های اکیپمون هم یکی در میون بودند. دیشب هم شام بیرون بودیم و ساعت یک برگشتیم خونه. تا جمع و جور کنیم و بخوابیم شد دو. ساعت سه هم بیدار شدیم و راهی فرودگاه شدیم. و صبح زود رفت. جاش خالیه. هم تو خونه، هم سر کار و هم برای همهء غرغر کردنهاش. دلم براش تنگ میشه اما امیدوارم بتونم زود ِ زود برم پیشش و ببینمش. تو یکی از این شب نشینی ها تو پاتوقمون یه کتاب شعر برداشتم و به نیت یه دوست، بازش کردم. مثل فال حافظ. اینقدر زیبا بود که دلم خواست اینجا هم بزارمش.

تلخ و شیرین (محمدعلی بهمنی):

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف ِ تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟ آن ِ من

مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو، از آنی که هستی، ای معما پرده برداری

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان ِ من!

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

پ.ن ۱: دیشب یه اتفاق خیلی خیلی خوب برای یکی از عزیزترین و بهترین دوستام افتاد که باعث شد حضور خدا رو بیش از پیش تو زندگیم حس کنم و باعث و بانیش هم اعظم بود. خیلی خوشحالم، برای دوستم. و میخوام همینجا به قول دوستم، از این پری ِ کوچیک و مهربون تشکر کنم. مرسی اعظم گلم بخاطر آرامشی که به دوستم دادی ...

پ.ن ۲: الان دیوونهء خوابم ولی دلیل نمیشه که فکر نکنم که زندگی هنوز به زیبایی  ِ پروانه ایه که با عشق در آغوش گلی جای گرفته ...

پ.ن ۳: دلیل انتخاب این قالب فقط و فقط بخاطر رنگ بنفشیه که من تازگیا به طرز وحشتناکی عاشقش شدم ...

 

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 10:51 | دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 •

زندگی ...

 

زندگی درک همین امروزست، فهم نفهمیدن هاست

ظرف امروز پر از بودن تست

شاید این خنده که امروز دریغش کردیم

آخرین فرصت همراهی ماست! ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 17:2 | یکشنبه هفدهم آذر 1387 •

هیچ وقت ...

 

دلم می سوزه از نامردمی ها ...

نمیدونم چمه؟ خسته ام و تهی. دلم میخواد داد بزنم اما نمیتونم. بغض گلومُ گرفته و فشار میده. دارم خفه میشم. تنهام. تنهای تنها. همه هستند اما انگاری که هیچ کسی نیست. من هستم اما نیستم. دارم دنبال خودم میگردم اما نه تو خودم. میخوام وجودمو فریاد بزنم اما تو وجود دیگران. به زمین و زمان چنگ میندازم. با اینحال من، من نیستم. من تو وجود هیچ کس نیستم. حرفای دیگرانو میشنوم. لمس می کنم و تو همه وجودم ریشه می دوونه اما فقط منم که تسلا بخش دیگرانم. فقط منم که آرامش می بخشم چرا کسی آرام بخش من نیست؟ چرا هیچ کس منو نمی فهمه؟ چرا باید به فکر همه باشم جز خودم؟ چرا هیچ کسی به فکر من نیست؟ ته ِ ته ِ وجودم، چیزی هست که داره فرو می ریزه. پنجه به تیغها انداختم و با هر چی توان تو وجودمه، خودمو نگه داشتم اما دیگه تاب ندارم. بند بند انگشتام دارن از هم می پاشند. دیگه به ته خط رسیدم. دلم می خواد دستامو باز کنم و رها بشم. دیگه هیچیو نبینم. رها بشم و تو خلاء و تاریکی اینقدر دست و پا بزنم تا دیگه چیزی ازم نمونه. آه. همش میگم چته لعنتی؟ چه مرگت شده؟ میدونم اما چون هیچ راه چاره ای براش وجود نداره باید خفه اش کنم. بغضمو بخورم و بزارم ذره ذره آبم کنه ... نمی خوام به هیچ کس بگم چون هیچ کس نمی فهمه ... هیچ کس ... اینروزا این جملاتو مدام با خودم تکرار می کنم:

هیچ وقت انتخاب نکن، تصمیمی نگیر

هیچ وقت نخواه مثل یه قهرمان باشی

هیچ وقت سعی نکن کسی رو نجات بدی

برای اینکه وقتی شکست بخوری

هر چی داری از دست میدی ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:4 | سه شنبه دوازدهم آذر 1387 •

داره دیر میشه ...

 

زمان با نگاه کردن به یه طرف دیگه در گذره ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 16:9 | یکشنبه سوم آذر 1387 •

از احمد شاملو ...

 

لبانت

به ظرافتِ شعر

شهوانی ترین ِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار ِ غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت ِ انسان در آید.

 

و گونه هایت

با دو شیار ِ مورّب،

که غرور ِ ترا هدایت می کنند و

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظار ِ صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سربلند را

از روسبی خانه های داد و ستد

سر به مُهر باز آورده ام.

 

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

 

و چشمانت راز ِ آتش است.

 

و عشقت پیروزی ِ آدمی ست

هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می شتابد.

و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز ِ از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی ِ آسمان را متهم می کند.

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

 

در من زندانی ِ ستم گری بود

که به آواز ِ زنجیرش خو نمی کرد -

من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص ِ عظیم ِ تو

به شکوه مندی

نی لبکی می نوازد،

و ترانه ی رگ هایت

آفتاب ِ همیشه را طالع می کند.

 

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور ِ مرا دریابند.

 

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد

برده شود.

 

پیشانی ات آینه یی بلند است

تابناک و بلند،

که خواهران ِ هفت گانه در آن می نگرند

تا به زیبایی ِ خویش دست یابند.

 

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گواراتر کند؟

 

تا در آئینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار در قالب ِ آدمی

که پیکرت جز در خُلواره ی ناراستی نمی سوزد! -

 

حضورت بهشتی ست

که گریز ِ از جهنم را توجیه می کند،

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان و دروغ

شسته شوم.

 

و سپیده دم با دست هایت بیدار می شود ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:18 | شنبه دوم آذر 1387