تبليغاتX
یه بوس کوچولو

عادت ...

 ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند.

چه تلخ است قصهء عادت ...

پ.ن: در زندگی، هیچ چیز عادلانه نیست ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:46 | شنبه بیست و هشتم دی 1387 •

برگشتم با ...

بالاخره سفر مارکوپولیم تموم شد و برگشتم. برگشتم با یه دنیا تجربه و آگاهی از همهء چیزایی که می خواستم بدست بیارم. با کوله باری از شناخت ِ ناشناخته ها ... خوش گذرونی ِ این مدت بی شک بیشتر از اونیه که بخوام تعریفش کنم. تموم جاهای دیدنی، مراکز خرید، سوپر مارکتاش با اون همه بستنی و انبه هایی که خوردم، فست فودهای عالیش و تموم جاهایی که دیدم و گشتم و از معماریش و طرز ساختش لذت بردم. میون همهء اینا، مهمون نوازی اعظم و خونوادش بهترین بخش سفرم بود طوری که الان دلم هوای خندهء مهربون نسیمُ و جیغ و دادهای آریا رو با اون آنوم آنوم گفتنش کرده. آخه آریا منو آنوم صدا می کرد. وقتی برگشتم، با اینکه قبل از سفرم هیچ دید خوبی نسبت به دبی و عربها نداشتم و همیشه فکر می کردم زندگی در دبی هیچ جای پیشرفتی نداره، با همهء این حرفا، تازه فهمیدم تو جایی دارم زندگی می کنم که با این فرهنگ و سنت دیرینش، با این تمدن به ظاهر پایدارش، هیچ جایی ندارم. نه تنها من، بلکه هیچ کدوم از ماها اینجا هیچ جایی نداریم و برامون ارزشی قائل نیستند. ای کاش فقط یه کم، یه کم از اعرابی که در تصورت هم نمی گنجونی چنین فرهنگی رو داشته باشند، یاد می گرفتیم. حالا، الان، خیلی بیشتر از قبل و جدی تر سعی می کنم از این دیار برم. اعظم، تموم خوش گذرونی ها و گشت و گذارها با تلخی های کوچیک گاه و بیگاهش رو با صفایی که تو اون شب نشینی های اتاقت وجود داشت، عوض نمی کنم. دلم هواشونو کرده. مرسی، بخاطر همهء زحماتی که کشیدی ...

اعظم این عکسو ببین. بقدری دوسش دارم که گذاشتم بک گراندم ...

امروز از صبح باشگاه بودم. دو تا از دوستان ِ هم باشگاهیم، قبل از تاسوعا به یه برنامهء چند روزه رفته بودند که طی تماسی که داشتند قرار بود جمعه عصر خونه باشند اما تا دیشب خبری ازشون نبود. امروز تیم جستجو رفته بود برای گشت در منطقه و از صبح برای کمک و جوابگویی به تلفن های بیش از حدی که میشد، باشگاه بودم. دوستام حدود عصر بعد از دو روز بی خبری و خاموش بودن موبایل هاشون پیدا شدند. خیلی خوشحالم. بعدش تا دیروقت منتظر دوستی بودم که قرار بود بیاد باشگاه و ببینمش اما نیومد. نگران شدم. فکر کردم نکنه طوریش شده، آخه آدم دقیق و خوش قولیه و معمولاً حرفی که میزنه از یادش نمیره. بهش اس ام اس دادم. جواب داد: "فلان جام، شاید نیام باشگاه ..." . از بی توجهیش دلم گرفت. بقدری فکرم خسته بود که شب با معصومه رفتیم پاتوق همیشگیمون. دو ساعت و نیم نشستیم و حرف زدیم. نمیدونم چرا اینقدر عاشق این پاتوقم. فضاش بقدری بهم آرامش میده که همهء غمهامو فراموش می کنم. امشب یکی از اون شبای خاص بود. واسهء من، معصومه و اتفاق جالبی که افتاد. چقدر خوش گذشت. امشب تفألی به کتاب شعری که دست معصومه بود زدم. انگار این شده عادتی که ترکش موجب مَرَضه. بریم پاتوقمون. بشینیم، بخوریم، حرف بزنیم (غیبت کنیم) و شعر بخونیم و من بیام اینجا براتون بنویسمش ...

پاتوق همیشگی

جانی پُر از زخم ِ به چرک در نشسته -

چنین ام.

اما فردای تو چه خواهد بود

گر به ناگاه

هم در این شب ِ بی تسلا

پلاس بر چینم؟ -

تدام ِ بی علاج ِ دلشوره یی سمج

یا طنین ِ سرگردان ِ لطمه ی صدایی تنها؟

هر چند صد بر آب خواهد غلتید

و آب بر خاک می گذرد

که پژواکی ست پر اعتماد

از بشارت ِ جاودانگی ...

 

پ.ن: فکر نمی کردم عکس فضای به اون قشنگی با دوربین موبایلم به این بی کیفیتی بشه اما کاچی بعض ِ هیچیه ...

 

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 22:48 | یکشنبه بیست و دوم دی 1387 •

تا دو هفته نیستم، سال جدید مبارک ...

سال جدید مبارک

هر چی فکر کردم که چی باید بنویسم، چیزی به ذهنم نرسید. بالاخره با کلی چک و چونه و بالا و پائین کردن، از من نه و از اعظم آره، زورش به من چربید و راضیم کرد که برم پیشش. حالا فردا شب دارم میرم اونجا و تا آخر هفته بعد نیستم. جای همتون خالی ...

پ.ن ۱: اعظم می کشمتا. حالا که امروز باهات اینهمه کار دارم نیستی. کجایی؟! چرا آن نشدی؟!!!! ...

پ.ن ۲: منکه نیستم واسهء همین الان براتون آرزو می کنم همگی سال خوبی رو شروع کنید و بهتون حسابی خوش بگذره ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:49 | شنبه هفتم دی 1387 •

تولدت مبارک! ...

 

امشب دل، دل من نیست. هوای گریه دارم. دلم شونه ای می خواد که تکیه گاهم باشه. که بتونم زمانی که بغض دارم سرمو بهش تکیه بدم. حتی اگه اشکی هم نخواد فرو بچکه؛ فقط بودنش، آرومم کنه. جز این، دل تنگم چی میخواد؟ هان؟! اطمینان به بودن یه مأمن مطمئن. کسی که بدونی دوستت داره و غمهات به دلش تلنگر میزنه.

یه دوست جدید اما قدیمی. مدت زمان زیادی نیست که از دوستیمون میگذره اما انگاری سالهاست با من و در کنار منه. شاید خودش ندونه اما همیشه و هر زمان که باید حضور داشته باشه، هست. شبها وقتی تو تاریکی فرو میرم و به روزی که گذشته و کارام فکر می کنم، میبینم حرفاش، کاراش و مهمتر از همه حضور پر نشاطش آرامشی به من داده که نمیدونستم دلیلش می تونه حضور پررنگش تو زندگیم باشه. مطمئنم هر کس دیگه ای هم جای من بود چیزی جز مهربونی، صداقت، گذشت و همه خوبیها تو وجود این شخص پیدا نمیکرد. مرسی دوستم که با حضورت باعث شدی یادم بیاد کجای زندگیم هستم و دارم چیکار می کنم. اعظم تو هم با من موافقی، نه؟! فکرشو بکنید، تازه با حضور چنین دوستانی، اینهمه نغمهء غم انگیز دارم. اگه نبودند چی؟

اما تو. چند ساله که تو زندگی ِ من حضور داری و نزدیک به یک سال و نیمه که از دیدارمون گذشته. روز اول یادته؟ هیچ وقت خاطره اونروز رو فراموش نمی کنم. توی این یکسال، چه کِش و قوسهایی که نداشتی. و چه بیرحمی هایی که در حقم نکردی تا من بخودم بیام. تا بتونم روی پاهام بایستم و قد علم کنم. بی شک یکی از بهترین ها که تو زندگی من نقش بسزایی داشت، تو بودی. با حضورت و کمکهای بی دریغت. نمیدونم تا کی حضور خواهی داشت، اما امیدوارم همیشه همینطور شاد و رها در حال لذت از زندگیت، ببینمت. 

امشب دو بار به حافظ تفأل زدم. یه بار واسهء دلم و یه بار واسهء تولد تو. باورت میشه؟ همون شعر پارسال. وقتی خوندمش بی اختیار خنده به لبم نشست. مگه میشه دو سال پیاپی برای تولدت نیت کنم و حافظ یه جواب بده؟! واسه همین تصمیم گرفتم هر سال تولدت رو تبریک بگم منتها با یه پست ِ تکراری. حالا که حافظ هم یه جواب داره پس بزار مثل یه سنت، یادگاری ای که بهت میدم یکی باشه تا برای همیشه به یادت بمونه. منتها اینبار شعرش رو کامل برات میزارم تا بخونی.

گوهر مخزن اسرار همانست که بود

حقّهء مِهر بدان مُهر و نشانست که بود

عاشقان زمرهء ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گُهربار همانست که بود

از صبا پُرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جانست که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

همچنان در عمل معدن و کانست که بود

کشتهء غمزهء خود را به زیارت دریاب

زانکه بیچاره همان دل نگرانست که بود

رنگ خون دل ما را که نهان میداری

همچنان در لب لعل تو عیانست که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود

حافظا باز نما قصّهء خونابه چشم

که برین چشمه همان آب روانست که بود

 

میخوام با طلوع خورشيد اوليني باشم كه بهت ميگم:

                            تولدت مبارك!

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 1:41 | یکشنبه یکم دی 1387 •