...
لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف ِ تلخی را همیشه بر زبان آری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟ آن ِ من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان ِ من!
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری
love ...
my dear ...
love is a last forgotten word. wish you the best in your life ... .

ميخوام فراموش كنم اما يادم ميمونه ...
اول نوشت: اين نوشته رو تو بلاگ ۳۶۰ ام گذاشته و بالاش نوشته بودم که این فقط یه نوشته است و خطاب به هیچ کس نیست. شاهزاده سرطاني برام كامنت گذاشته بود كه به من نمياد فقط يه شعر گفته باشم كه اينقدر تلخ باشه. فرصت دارم برگردم و اصلاحش كنم. بگم كه مست بودم و اشتباه كردم و برش دارم. خنده ام گرفت. راست مي گفت. به من نمياد همينجوري چيزي بنويسم. وقتي مي خوندمش انگاري يكي بهم مي گفت با توئه ها. حواست هست؟ ... چند وقتي مي شد تصميم داشتم زندگي جديدي رو شروع كنم. از همه خاطرات تلخ و شيرين گذشته رد بشم و به زندگي آينده برسم. انگار با بزرگ تر شدنم، نيازام هم تغيير كردند و ديگه دوست نداشتم خواسته هام همون خواستهاي قديمي باشه. ديدين بعضي مواقع آدم فكر مي كنه كامل شده. ديگه ظرفيتش تكميله و اون آرزوهاي محال بچگي به نظرش مسخره مياد. اين نوشته خطاب به همهء زندگي منه. نه اينكه بخوام فراموشش كنمااااا. ميدونم كه نميشه. ميخوام درسي بگيرم براي ساختن آينده اي كه پيش رو دارم ...
انگار گوش نکرده ای ... دوباره می گویم
من اینجا نشسته ام که سر راه هیچ کس نیست
دیگر نمی خواهم کسی کنار دلم باشد
بعد از رفتن تو دیگر هیچ نمی خواستم بنویسم
منتظر واژه ها و کلمات من هستی؟
نباش
هر چه هست را بر دلم نوشته ام
آمده ام و اینجا نشسته ام
این جا که بی کرانه است
شفاف و خیال انگیز
وقتی که دیگر حتی باد هم با من همراه نیست
تا به بدرقه تو بیایم
حالا شب شده است و آسمان از دوری ماه نفس نفس می زند و
"من"
چشمهایم را محکم بر هم می فشرم
نه برای آنکه خوابم ببرد
"تنها"
از آن رو که پشت پلکهایم پر شود از یاد
"تو"
زمان از حرکت باز ایستاده است
با بغض که نمی شود حرف زد
تنها می شود زار زد، زل زد
تنها می شود سکوت کرد و دلتنگ شد
تنها می شود، تنها شد
کنار زندگی نشسته ام، بی عشق، با سکوت
تو چرا سکوت اختیار کرده ای؟
میدانی؟
سکوت زیباترین لهجه را دارد
بگو که همه چیز سوخته است و بر باد رفته است
بگو که همه چیز نیست شده است
بگو که در این دنیای فانی
من دیگر خاطره هم نیستم، یکی هستم از هزاران
نمی دانم کجای زندگی را تند رفتم
دلم برای شیطنت های کودکیم تنگ شده است
چقدر دلم هوای نوشتن داشت این روزها
هی واژه ها در سرم می چرخیدند
و من هی این نیاز به نوشتن را پس می زدم
با خود می گفتم که همه حرفهایم یادم می ماند
مگر حرف دل هم از یاد می رود؟
حالا اینجا نشسته ام، برفی نمی بارد
ولی من سردم است
دیگر کسی نمانده
تو که خوب میدانی؟
بهانه ها همیشه زیستن را آسان می کنند
و امروز تنها بهانه زیستن من تو شده ای
که از دست دادمت
نگاه کن، هنوز هم جایت خالیست
هنوز هم ثانیه های شب را تنفس می کنم
و خوف و وحشت جدایی تنم را می لرزاند
که شاید نباشی
که دیگر نیستی هم
باران بی وقفه می بارد
می گویند باران همه چیز را می شوید و پاک می کند
رد پای کسی را که رفته است
و باز نمی گردد را هم پاک خواهد کرد؟
نمی دانم
اینروزها حتی دلم نمی خواهد بیندیشم
حالا من مانده ام و آن پرسش همیشگی
بگو! بگو! دلم را چه کنم؟
فراموشم کن! زیرا که به فراموشی ات می اندیشم
بودن و نبودن ...
بودن هیچ گاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست ...!
همیشه یه جای قشنگ واسه امید وجود داره ...
دیشب، دیروز و روزهایی که گذشت؛ نه دنیا با من مهربون بود و نه دلی که اندازه دنیا بود برام. همش به این فکر می کردم کاش دنیا هم به اندازه دل من کوچیک بود تا می تونستم توش آروم بگیرم. ولی افسوس به اندازه ای بزرگ بود که فقط تونستم خودمو توش گم و گور کنم. حسرت با نفسهام گره خورده بود. تا دیروز آرزو داشتم آرزو کنم آرزو داشتن رو ...
تو این مدتی که نبودم بازم مثل روزای گذشته (از برکه کبود گرفته تا اینجا) پر از گله و شکایت بودم. نه اینکه آدم معترضی باشما، نه. اما انگاری این دنیای لعنتی نمی خواد سر ناسازگاریشو از سر من بر داره و هم چنان داره عذایم میده. تغییر محل کار، تغییر شرایط زندگیم، فشار مدیرعاملم بخاطر بعضی مسائل، داشتن همکارایی که فکر میکردی دوستت هستند و در عین ناباوری می بینی که همونان که برای تثبیت موقعیتشون تیشه به ریشه ات میزنن ... هه، خنده داره دیگه، نیست؟ و من چیکار کردم؟ اجازه دادم فرو بریزم ... باز هم مثل قدیم ...
نمیخوام بگم کی و چرا و چه جور این اتفاق افتاد ولی بودنت تو همین مدت کم قشنگترین اتفاق اینروزام بوده. حضورت آرام بخش و صحبتات راهنمای زندگیم. وقتی که کنارمی، میتونم ساعتها سر رو زانوت بزارم و تو چنان بی خبری ای فرو برم که همهء غصه هام فراموشم بشه. راستی کی هستی که اینجوری به اعتماد شادیهامو با تو قسمت کردم و از غمهام برات گفتم؟ و تو چه صبورانه درد دلامو شنیدی و آرومم کردی ... مرسی از اعتمادی که بهم میدی. از امیدی که تو وجودم کاشتی و باعث شدی دوباره خودمو باور کنم ... خوشحالم که هستی و دوستت دارم ...
پ.ن ۱: شاید باورتون نشه اما ۳ ساله قصد دارم حسابداری پیام نور بخونم و هر بار موقع امتحان که می شد حوصله نداشتم و میرفتم کوه. بالاخره چند وقت پیش کنکور دادم و دیروز نتیجه اش اومد. حسابداری قبول شدم ...
پ.ن ۲: نه اعظم جون، پیام نور نیست. میتونی ببینی: مرکز آموزشهای الکترونیکی دانشگاه تهران. مثل پیام نور غیر حضوری هست اما فقط مختص دانشگاه تهرانه ...


