تبليغاتX
یه بوس کوچولو

اومدم ...

پریشب با حسین و سپهر رفتیم کافی شاپ. یه جمله رو دیوار دیدم که خیلی ازش خوشم اومد. دلم میخواد اینجا بنویسمش:

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت.

امسال سال خوبی بوده. حداقل شروعش واسه من خوب بوده. اگه بدونید لحظه سال تحویل رو چه جوری شروع کردم خندتون می گیره. مامان هی داد میزد: لیلا بدو بیا دیگه، کجایی پس؟ ... اما خب تقدیر این بود که لحظهء تحویل سال که نفهمیدم کی اعلام شد رو پای ظرف شویی باشم و در حال شستن ظرف.

آخرای سال ۸۷ بود که محل کارم عوض شد و به نوعی فکر میکردم تبعید شدم به بدترین مکانی که همه آرزوش رو دارند و من گریزونم ازش. هر کاریَم کردم و هی التماس ِ مدیرم که بابا جون من میخوام تو دفتر خودمون بمونم به گوشش نرفت که نرفت. خلاصه که آخرای ۸۷ با بدبختی و هزار تا درد گذشت. تنها دلم خوشیم درسم بود و بس. تو تعطیلات عید که امسال به نوعی تعطیلات خوبی داشتم تصمیم گرفتم فقط چند ماه بیشتر تو این شرکت نمونم و بعد از اینکه رفتم یه دوره حسابداری گذروندم برم سر کارآموزی حسابداری تا هم به نوعی با رشته ام مرتبط باشه و هم اینکه بتونم سابقه کاری داشته باشم تا بعد از ۴ سال که درسم تموم میشه، ۴ سال هم سابقه داشته باشم اما خب به درازا نکشید. حسابدار این شرکت جدید بارداره و تا ۲ ماه دیگه میره واسه زایمان و مدیرعاملم بهش گفت که تو این دو ماه به من آموزش لازمو بده و کارها رو تحویل که بعد از رفتنش من اینجا کاراها رو انجا بدم و از این بابت خیلی خوشحالم ...

فکر کنم زیادی سر خودمو شلوغ کردم. اینقدر برنامه دارم و همشونم برام تو درجه اول اهمیت قرار دارند که نمیدونم چه جوری از پسشون بر بیام. اسممو نوشتم کلاسای آیلس. از ۱۰ روز دیگه کلاسام شروع میشه و از این بعد شبها ساعت ۸ کلاس دارم. از طرفی هم دارم درس می خونم و گیر افتادم. کارآموزی حسابداری هم درگیرم کرده حسابی. همهء اینا یه طرف، کوهم یه طرف. دوباره از سر گرفته شد. نمیدونین وقتی میرم کوه چقدر انرژی دارم. هیچی جلودارم نیست. امسال تو خرداد ماه، دوباره یه صعود به دماوند داریم که باید به آمادگی کامل برسم تا بتونم برم. دوباره روزی یک ساعت دو  و یک ساعت پیاده رویم رو از سر گرفتم تا وزنی که تو عید اضافه کردمو کم کنم. مهمتر از همه، دو هفته دیگه کلاسای یخ نوردیم شروع می شه و میرم واسه یخ نوردی.

تنها دردی که الان داره خیلی اذیتم میکنه بیماری ِ مامانمه. تو این دو ماه اخیر بقدری درد کشیده که تمام موهای شقیقه اش سفید شده و من هیچ کاری از دستم براش بر نمیاد تا جلوی درد کشیدنشو بگیرم جز این که دعا کنم زودتر خوب بشه. امشب وقت MRI داره. ساعت ۱۲ شب. خدا کنه که نیازی به عمل نداشته باشه ...

حالا هی دوستام میان کامنت میزازند، زنگ میزنند، اس ام اس میدن که بابا کجایی؟ چرا نیستی؟ چرا آپ نمیشی. به نظرتون با همهء این درگیریااااااااا، وقتی واسه نوشتنم میمونه؟ ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:29 | سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 •

اسارت ...

هزاران تن را در یکجا گرد آورید، چندان عیبی نخواهد داشت.

 اما نشاط چنین قفسی کمتر خواهد بود. "هابس"

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 15:53 | شنبه پانزدهم فروردین 1388 •

...

در تکاپوی دنیا

آفتاب آرزوتان بی غروب

بهارانتان همیشگی ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 9:28 | شنبه هشتم فروردین 1388 •

سال نو مبارک ...

happy new year

به پیشواز، به ضیافت بهار برو!

شاید که چشم بیندازی ببینی میان سپیدیِ برفهای آب نشده، دستهایی از خاک بیرون می آیند

و جوانه های نورس را تا آفتاب پاک بدرقه می کنند!

جشن بیداری طبیعت بر تو مبارک! ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 1:25 | سه شنبه چهارم فروردین 1388 •