هی فلانی میدانی؟! ...
هی فلانی میدانی ...
می گویند رسم زندگی چنین است. می آیند، می مانند، عادت می دهند و می روند. و تو در خود تنها می مانی. راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟! ... مثل همهء فلانی ها؟!!! ...
خودمم موندم!!! ...
در کمال ناباوری، از رفتن به کلاسای یخ نوردیم انصراف دادم ... خودمم موندم!!! ... هنوز شوکه ام اما درگیری و خستگی بیش از حد، فرصتی برام باقی نمیزاره تا به همه کارام برسم. از مامان و کار و درسم که نمیتونم ببرم، در نتیجه باید یه کم از علائقم کم کنم ...
خیلی خسته ام ...
جواب MRI مامان مشخص شد. دیسک کمر و گرفتگی نخاع. فعلاْ در حال استراحت مطلقه. خدا کنه زودتر خوب بشه تا کارش به عمل جراحی نکشه ...
هفته پیش، هفتهء خیلی خوبی بود. آزاده دوستم اینجا بود. تهران. ۴ روزی که پیشم بود واقعاً خوش گذشت. بهم کلی انرژی داد و رفت. قرار شد تا آخر تابستون ۴ تا سفر با هم بریم. برنامه ریزیش رو هم کردیم ...
اینروزا خیلی درگیرم. بیماری مامان، درسام و کار همه دست و پامو بسته. دیروز از صبح تا ساعت ۷ شب تو آشپزخونه بودم. ۴ مدل غذا درست کردن و مرتب کردن خونه و سه سری پذیرایی از مهمون هیچ رمقی برام نذاشته بود جز اینکه شب از زور خستگی فقط کابوس دیدم ...
کلاسای آیلس از هفته دیگه شروع میشه و درگیرتر میشم. این هفته کلاسای یخ نوردیم هم شروع میشه. باید تلاشمو سه برابر کنم ...
نسیم اومده ایران و من همه تلاشمو کردم تا امروز ببینمش اما نشد. اینقدر درگیر بودم که نگین و نپرسین. البته دیروز خیلی بهش زنگ زدم، در دسترس نبود. امروزم اینقدر کار داشتم که نشد مرخصی بگیرم یعنی بهم مرخصی ندادند ...


