تبليغاتX
یه بوس کوچولو

هی فلانی میدانی؟! ...

هی فلانی میدانی ...

می گویند رسم زندگی چنین است. می آیند، می مانند، عادت می دهند و می روند. و تو در خود تنها می مانی. راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟! ... مثل همهء فلانی ها؟!!! ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 10:5 | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

خودمم موندم!!! ...

در کمال ناباوری، از رفتن به کلاسای یخ نوردیم انصراف دادم ... خودمم موندم!!! ... هنوز شوکه ام اما درگیری و خستگی بیش از حد، فرصتی برام باقی نمیزاره تا به همه کارام برسم. از مامان و کار و درسم که نمیتونم ببرم، در نتیجه باید یه کم از علائقم کم کنم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 22:50 | سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 •

خیلی خسته ام ...

جواب MRI مامان مشخص شد. دیسک کمر و گرفتگی نخاع. فعلاْ در حال استراحت مطلقه. خدا کنه زودتر خوب بشه تا کارش به عمل جراحی نکشه ...

هفته پیش، هفتهء خیلی خوبی بود. آزاده دوستم اینجا بود. تهران. ۴ روزی که پیشم بود واقعاً خوش گذشت. بهم کلی انرژی داد و رفت. قرار شد تا آخر تابستون ۴ تا سفر با هم بریم. برنامه ریزیش رو هم کردیم ...

اینروزا خیلی درگیرم. بیماری مامان، درسام و کار همه دست و پامو بسته. دیروز از صبح تا ساعت ۷ شب تو آشپزخونه بودم. ۴ مدل غذا درست کردن و مرتب کردن خونه و سه سری پذیرایی از مهمون هیچ رمقی برام نذاشته بود جز اینکه شب از زور خستگی فقط کابوس دیدم ...

کلاسای آیلس از هفته دیگه شروع میشه و درگیرتر میشم. این هفته کلاسای یخ نوردیم هم شروع میشه. باید تلاشمو سه برابر کنم ...

نسیم اومده ایران و من همه تلاشمو کردم تا امروز ببینمش اما نشد. اینقدر درگیر بودم که نگین و نپرسین. البته دیروز خیلی بهش زنگ زدم، در دسترس نبود. امروزم اینقدر کار داشتم که نشد مرخصی بگیرم یعنی بهم مرخصی ندادند ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:38 | شنبه پنجم اردیبهشت 1388 •