...
آنجا که چشمان مشتاقی برایت اشک میریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد ...
روزای خوب و بد ...
"کسانی که به انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست داده اند ..."
این دو ماه گذشته پر بوده از اتفاقای خوب و بدی که نمیدونم تو کدوم دورهء زندگیم جاشون بدم اما هر چی فکر می کنم می بینم ته همهء این بدی ها به خوبی ختم شده و یه امیدی بوده که من تو دورهء سختیهام ندیدشون گرفتم.
هنوز از برگشت آزاده مدت زمان زیادی نگذشته بود که سر و کلهء اعظم پیدا شد. هر کدومشون یه جور انرژی بهم میدن و از بودنشون واقعاً خوشحالم. هر چند هر بار کلی واسهء اعظم خط و نشون می کشم که مثل مارکوپولو سفر نکنه و مثل آدم بیاد و بره اما انگار این دختر گوشش بدهکار نیست و وقتی میاد میخواد همه چیز رو با هم داشته باشه. اول کلی وعده وعید میده که لیلا دارم میام اما امان از وقتی که میاد، تا پامون میرسه خونه و یه نفسی تازه می کنه تازه شروع میکنه به اعتراف که امروز پیش توام، فردا میرم فلان جا، بعدش فلان روز بر می گردم باشه؟ منم سرمو کج می کنم (یعنی باشه). بعدش اولین گریزُ که میزنه و بر میگرده اینبار سرشو میندازه پایین: لیلا، یه چی بگم عصبانی نشیااااا.
- نه بگو.
فردا با فلان دوستام صحبت کردم قراره برم اونجا.
- میگم: اااااااااااا، خب کی بر میگردی اونوقت؟
دو روز دیگه.
- باشه. اونوقت خدا قبول کنه روز آخر رو پیش من میمونی دیگه؟!!!
با سر به زیر انداخته و نیشخندی که گوشهء لبشه: آره.
اینم از اومدن اعظم پیش من. دفعه پیش که اعظم اینجا بود با آدمین و همسر گلش آیناز آشنا شدم. اینبار تولد آدمین بود و من برای دومین بار دیدمشون. جمعی از دوستان بلاگفایی رو دور هم جمع کرده بود. البته قبلاً با یه اکیپ دیگه از بچه های بلاگفا آشنا شده بودم و بارها دیده بودمشون اما اولین بار بود تو این جمع قرار می گرفتم. اونروز برام خیلی جالب بود و همیشه یادم میمونه. شلوغ کاریها، سر به سر گذاشتن ها، صمیمیتشون و حتی حسادتهای کوچیکی که تو برق نگاهشون وجود داشت، همه و همه یه فضای دوستانه واقعاً زیبا و دلنشین رو بوجود آورده بود که به کلی منُ از حال و هوای مشکلات گاه و بیگاهم بیرون آورد. مرسی آدمین عزیز و آیناز گلم بخاطر مهمونی عالی اونروز و خوشحالم از آَشنایی با همه دوستانی که تو اون جمع بودند ...
دیروز اعظم برگشت. ساعت ۵:۱۵ دقیقه صبح جدا شدیم و ساعت ۹ صبح در حال چت با هم بودیم. واقعاً این تکنولوژی چیکار می کنه من موندم... به امید دیدار خیلی زود. یادت باشه زیاد دلتنگی نکنیاااااااا هر چند همین الان میتونم قیافت رو تصور کنم که چه جوری داری کار می کنی.
پ.ن: به طرز عجیبی همه چیز داره خیلی خوب پیش میره. این مابین فقط باید سعی کنم آرامشم رو حفظ کنم. صبح زنگ زدم هیئت کوهنوردی برای کلاسای یخ و برفی که ماه پیش کنسل کردم و نرفتم. گفتند فردا بیا واسه ثبت نام. خیلی خوشحالم. اینروزا عجیب برای کوه رفتنام بی تاب شدم. باید از سر بگیرمشون. امتحانام داره شروع میشه و من هیچ غلطی هنوز نکردم. نمیدونم چطور این کتابا با این حجم سنگینشو باید پاس کنم خدا میدونه ...


