تبليغاتX
یه بوس کوچولو

ببخشید دوست خوبم، امروز آخرین فرصته ...

اعظم راست میگه. کجای دنیا میشه دوستای به این خوبی پیدا کرد اما به همون اندازه کجای دنیا میشه دوستای به این بیمعرفتی پیدا کرد که به یه چشم بهم زدن آدم بندازند دور و عین خیالشونم نباشه که یه روزی، یه جایی اینقدر بهت نزدیک بودند که فکر میکردی اگه زمین و زمان هم بهم بریزه دوستیت سرجاش باقی می مونه. کجای دنیا میشه از بی مهریشون اینقدر بنالی. کجای دنیا اینجوره که قلبتو بزارند زیر پاشونو و تو چشمات زل بزنن و بگن: خود دانی که چه غلطی میخوای بکنی.

خدا لعنتت کنه حمید. داشتم با روزگار خودم می سوختم و می ساختما. دیدی چطور اومدی و منو از اون عالم آمازونیم کشوندی بیرون و دوباره مهر و عطوفتو یادم دادی؟ دیدی چطور زن بودنم رو یادم آوردی و باعث شدی تو جایگاه خودم قرار بگیرم. حالا کجایی که ببینی چه بروزم داره میاد و من ضعیفتر از اونی شدم که حتی بتونم شونه های افتاده ام رو راست کنم و سرپا بایستم. کجایی که وقتی دردام تلنگرم میزنند بهت زنگ بزنم و از دردام بگم و تو هی اذیتم کنی و در آخر تحویلم بدی که خودت باید مشکلتو حل کنی و نمی تونم کمکت کنم. منم سرت داد بکشم که یعنی چی؟ پس تو چیکاره ایییییییییییییی؟

حالا باید بیای ببینی که دارم می سوزم و نمی تونم دم بزنم. چون خودم می دونم چه مرگمه. خودم میدونم راه چاره اش چیه. خودم می دونم باید رهاش کنم تا جذبش کنم. همهء این کارا رو کردماااااااا اما آروم نمی گیرم. نمیدونم چرا اینقدر دلم می خواد زود به نتیجه برسم. شایدم اصلاً نرسم. اما انگار این دنیای لعنتی می خواد تا آخرش بی مهری و نامهربونیاش به رخم بکشه. هر چی میزنم تو گوشش باز یه جای دیگه تلافی می کنه و شدیدتر جواب میده. آخه کجایی لعنتی تا بهم بگی چه غلطی باید بکنم؟

دوباره تصمیم گرفتم همون لیلا باشم حمید. ببخشید که با همهء احترامی که برات قائلم مجبورم. میخوام دوباره از مهربونی زنونم دست بکشم و همون آمازونی باشم که بودم. اینجوری بهتره. حداقل روح و ذهن و دنیای کوچیکمو با کسی تقسیم نمی کنم که اینجوری لگدمالش کنه و من اینقدر براش ارزش قائل باشم که نتونم بهش چیزی بگم. نه اینکه فکر کنی عاشق شدما، نه. اشتباه نکن. من دارم از دوستی حرف میزنم که فکر می کردم بالاخره دوستی رو پیدا کردم که واقعاً می تونم بهش اعتماد داشته باشم حتی اگه هیچ وقت نباشه که هنوزم دارم اما فکر نمی کردم با شناختی که از من داره اینطور در موردم پیش داوری و قضاوت کنه و بعدشم مثل یه آشغال دورم بندازه. هرچند دوستیش برام بیش از اونی که فکرشو کنی ارزش داره، اما نمیدونی چطور به روحم آسیب رسونده. براش آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم و می خوام همیشه خوشحال و شاد باشه درست مثل تو.

دیروز بعد از مدتها با خودم بودم. خود ِ خودم. نمی خواستم هیچ کس باهام باشه. می خواستم قد علم کردنم رو به رخ خودم بکشم و بگم هنوز می تونم. واسه همین ساعت ۵ صبح از خونه زدم بیرون و رفتم کوه. درست ساعت ۱۰ شب بود که پائین کوه بودم. اولش به خودم گفتم: لیلا، میدونی چه غلطی می کنی. تنها؟ اینموقع شب؟ اما مهم نبود، بود؟ نه. نبود. ساعت ۱۲ شب رسیدم خونه. با همه آرامشی که کوه بهم داد اما نتونستم جلوی طوفان بعدشم بگیرم. تا خود خونه گریه کردم.

امروزم از صبح این بغض لعنتی ولم نمی کنه و داره خفه ام می کنه. منم رهاش کردم هر کاری می خواد بکنه، بکنه. هرچقدر میخواد زجرم بده. آسیباشو بهم برسونه تا من یبرحمی و سنگدلی رو جایگزینش کنم. تا بگم به درک هر بلایی میخواد سرت بیاد. باید یاد بگیری هیچی برات مهم نباشه تا خودت بشی. فردا صبح دارم دوباره میرم کوه. آخه مثل قدیمام شدم. هفته ای سه روز کوه سبک + برنامه آخر هفته سنگین. می خوام دوباره خودمو آواره کوه ها بکنم تا فقط خودم باشم و خدای خودم. ۵شنبه هم می خوام تنها برم کوه و شب مانی داشته باشم و جمعه بیام پائین. نگو که دارم اشتباه می کنم. میتونم قیافه ات رو تصور کنم. میدونم الان اگه اینا رو بخونی به چی فکر می کنی و در آخر تحویلم میدی اینقدر به در و دیوار بکوب تا بمیری. همین کار رو می کنم اما نمی میرم. منتها اینبار دیگه بر نمی گردم حمید. هنوز دنیای ما دنیایی نیست که وجودت رو، روحت رو، زندگی و مهربونی و هر چی که داری رو با کسی تقسیم بکنی. نیست. می فهمی که چی میگم، نه؟ ...

موفق باشی دوست خوبم. هر جا که هستی و با هر کسی که خوشبختی و موهبتت رو بهش هدیه کردی در کنار میوه شیرین زندگیت ...

فقط یه چیز می خوام که تا امروز براش صبر کردم. به خود خدا هم گفتم که فقط تا امروز منتظر می مونم وگرنه قسم خوردم که دیگه همه چیز تموم میشه. محاله دیگه برگردم. همون لیلای آمازون میشم. محال ِ اینبار قسمم رو بشکونم. محاله ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 12:2 | سه شنبه سی ام تیر 1388 •

هنوز ...

نگاه کن، هنوز هم من ترا چشم در راهم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 13:43 | یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 •

اینطوری بهتره ...

تو اینطور فکر نمی کنی؟! ...

یه پایانِ تلخ، بهتر از یه تلخی ِ بی پایانه ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:56 | پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 •

بسه دیگه ...

 

آخه تو چته؟ چرا با خودت و من اینجوری می کنی؟!  خب بگو . نزار هر روز که میگذره به این فکر کنم که اشتباه کردم. یا اینکه نزار بی خیال بشم و در آخر تحویلت بدم که:

"این نیز بگذرد." ...

 اونوقت دیگه هیچ راه چاره ای که وجود نداره هیچ، دیگه منم وجود ندارم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 19:11 | چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 •

دلم خیلی چیزا میخواد ...

دلم می خواد دنیا رو به عقب برگردونم و اونجوری زندگی کنم که میخوام ...

دلم می خواد مال خودم باشم، رها بشم از هر چی قید و بنده ...

دلم میخواد برم اون دور دورا، اینقدر دور که جز صدای نفس خودم و خدا چیزی نشنوم ...

دلم می خواد دیگه دلم هواتُ نکنه، واسه همیشه فراموشت کنه ...

دلم می خواد تنها زندگی کنم و تو تنهائیام جز خدا هیچ کس نباشه ...

دلم می خواد دوست داشته بشم و دوست نداشته باشم ...

دلم می خواد دست از سرم برداری تا وقتی هر روز که از خواب پا میشم نگم وااااااااااااای، کاش سر به نیست بشی ...

دلم میخواد چشمم به قیافه ات نیفته تا یادم نیاد چه کثافتی هستی ...

دلم میخواد بغض فرو داده ام رو فریاد بکشم تا همه دردام آوار شه سرت ...

دلم می خواد تجربیات جدیدمُ به رخ همه بکشم و بگم که چه لذتی از زندگی بردم ...

دلم میخواد بچه دار بشم بدون حضور پدر (بابا مسخره ام می کنه که نکنه فکر کردی حضرت مریمی؟) ...

دلم میخواد کنارت زندگی کنم با همه خوبیا و بدیات (چه شوخی شوخی به تو عادت کردم) ...

دلم میخواد دوباره برم کیش، با اینکه چند روزه برگشتم. واسهء همینم دو هفته دیگه دارم دوباره میرم ...

 

پ.ن ۱: مخاطب (تو) به سه نفر بر میگرده، پس هی نیاین سؤال کنین. باشه؟ ...

پ.ن ۲: اگه بازم دلم چیزی بخواد بعداً میام اضافه می کنم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 15:34 | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 •

شوخی شوخی ...

چه شوخی شوخی به تو عادت کردم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 10:19 | یکشنبه چهاردهم تیر 1388 •

خدا رو شکر ...

خدا رو شکر. اینروزا همه چیز به طرز غریبی داره آروم پیش میره.

هفتهء گذشته بالاخره کلاسای یخ و برفمو رفتم و تموم شد. سه روز پشت سر هم. حسابی خسته شده بودم اما بقدری کلاسا و دوره ای که گذروندم عالی بود که الان که بهش فکر می کنم می بینم به خستگیش می ارزید.

هفتهء پیش طی یه مشورت با دکتر دربارهء مامان و کلی ترسوندن مریم و من، دیشب مامانُ بردیم یه چک آپ حسابی از مواردی که دکتر گفته بود باید انجام بشه که خدا رو شکر چیزی نبود. حالا من موندم و کلی نذر و نیاز که باید اداشون کنم.

هفتهء دیگه یکشنبه با آزاده قراره بریم کیش و تا آخر هفته حسابی خوش بگذرونیم. جای همتون خالی خصوصاً تو اعظم.

اصلاً مهم نیست که امتحان دارم و هیچی هم نمی خونمااااااااا. بیست و چهار ساعت هم بیرونم و به هیچ طرفی هم حساب نمی کنم که تا حالا هیچی نخوندم. والا، کجاش مهمه، هان؟!

امروز ساعت ۶ کلاس دارم. نزدیک امتحان یادم افتاده که این ریاضی لعنتی سخته و باید براش معلم بگیرم. حالا زورم میاد برم سر کلاس ...

خب باقیش بمونه واسهء بعد. واسه امروز بسه دیگه ...

 

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 15:17 | یکشنبه هفتم تیر 1388 •

وطن ...

 

وطن پرندهء پَر در خون              وطن شکفته گل در خون

 

کجا میتونیم فریاد بزنیم بغض از دست دادن عزیزانمون رو؟

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:56 | سه شنبه دوم تیر 1388 •