تبليغاتX
یه بوس کوچولو

سکوت ...

 گاهی باید سکوت کرد، شاید خدا حرفی واسه گفتن داشته باشه ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 11:55 | سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 •

میتونم ...

وقتی دنبال چیزی می گردی که میدونی جایی نیست که بتونی پیداش کنی؛ اونوقت تمام حرکاتت رو به عقب بر میگردونی. سعی می کنی تجسمش کنی. میخوای به همه بگی. میخوای تسلیم بشی. آرزو می کنی یه جای ساکت پیدا کنی که وقتی چشم باز می کنی ببینیش. شاید کمک دیگران بتونه راه رو نشونت بده اما ...

گاهی اوقات دنیا سعی می کنه زمینت بزنه، اما من به خدا اعتقاد دارم. من فقط خودمم. همین. بنظر چیزی برام نمونده. درد تو روحم نسوخ کرده. منو به زمین میزنه. میخوام دیوارها رو فرو بریزم. الان دیگه تنهام. دنبال عشق نمی گردم. یا باید مأیوس بشم و جا بزنم یا زندگی رو من بباره. تو روحم نسوخ کنه. میخوام همه چیزو بدم. میدونم قدرتشو دارم تا با همه مشکلات موفق بشم چون هنوز با قامتی افراشته از این دیوارها عبور می کنم. یه چیزی تو درونم اشک می ریزه و امیدوار نگهم میداره. میخوام هر چی دارم رو بدم.

باید روی پای خودت بایستی. از فشارهات کم کنی تا لبخند رو روی لبات برگردونی. پس مأیوس نشو. با خودت استقامت کن.

آره. آره. آره من استقامت می کنم ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:19 | چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 •

چی بگم؟!!! ...

هیچ به فردا نیندیش، فردا اندیشه هایی برای خود دارد. رنج هر روز برای آن روز کافیست ...

"کوروش کبیر"

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 19:8 | سه شنبه بیستم مرداد 1388 •

یادم نمیره ...

یه کاری کردی با قلبم که دردش از یاد نمیره ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:30 | دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 •

سپاسگزارم ...

بخاطر محبتهای همه شما دوستان خوبم سپاسگزارم. باشه. چشم. برگشتم. خوب شد؟ ... نمیزارین دو دقیقه آدم رو تصمیمی که گرفته پابرجا باشه. برگشتم دیگه بابا. دیگه چیه؟ ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 14:46 | یکشنبه هجدهم مرداد 1388 •

تو ...

تو مرا می فهمی، من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است. تو مرا می خوانی، من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی ...

 

!! نوشته شده توسط یه بوس کوچولو | 12:13 | یکشنبه چهارم مرداد 1388 •