بی توقع، بدون قضاوت ...

آشنایی با دوستان بلاگفا در نوع خودش بی نظیره. هیچ وقت در تصورم هم نمی گنجید که از این صفحه مسکوت به دوستی با کسانی برسم که بودنشون برام مهم باشه. که از شادیهاشون شاد بشم و از ناراحتی هاشون خم به ابرو بیارم. این مابین دوستی دارم که از طریق یکی از دوستان بلاگفا باهاش آشنا شدم. رابطه دوستیمون در نوع خودش جالب شروع شد. شاید بی هیچ توقع و انتظاری از هم و خیلی منطقی. اما هنوز به یکسال نرسیده به یه دوستی پایدار تبدیل شده که برای من خیلی ارزش داره و من براش (دوستم و رابطه دوستیم) احترام زیادی قائلم. خودم همیشه برای روز تولدم کلی برنامه دارم و از دو ماه قبل تصمیم می گیرم چیکار باید بکنم. امروز تولد همین دوست عزیزمه و همش از دیشب دارم به این فکر می کنم امروز چیکار میخواد بکنه؟ دوستم تولدت مبارک. شاید باور نکنی اما دلم میخواد همیشه خنده تو نگاهت موج بزنه که در اینصورت میدونم از ته دل شادی ...
دوستی بهم گفت چرا اینقدر گله و شکایت؟ چرا اینقدر توقع؟ تو خودت خوب باش. یاد بگیر محبت کنی بدون اینکه انتظار برگشتش رو داشته باشی. مهربونی رو گسترش بده و برای خودت زندگی کن. به حرفش خیلی فکر کردم. حق داره. نباید همش انتظار داشت چه بسا که من به هر کسی که مهر ورزیدم هیچ توقعی برای بازتاب کاری که کردم نداشتم. چرا که همیشه بعد از محبت به دوستام مورد بی مهریشون واقع شدم اما باز هم سعی ام بر این بوده یاد بگیرم چطور زندگی کنم. پس در مورد کلام و گله ای که کردم نه اینکه بخوام توقعی داشته باشم، نه. فقط خواستم یادآور این موضوع بشم که تو موج مهربونی ای که راه انداختیم بد نیست یاد بگیریم که حواسمون بهم دیگه باشه. برگشت من به سایتت نشونهء همین بوده ...
مدتها قبل دوستی داشتم که برام عزیز بود. حتی یادش هم قابل احترامه. انگار اومده بود که فقط کمکم کنه تا روی پای خودم بایستم. بهم یاد داد که از دوستیم هیچ توقعی نداشته باشم. حضورش کم رنگ بود اما تأثیرش بی نهایت. حداقل نکته مثبتی رو که از حمید یاد گرفتم این بود: "در مورد دیگران پیش داوری و قضاوت نکن" و من نکردم. پس تو دوست عزیزم که برام کامنت گذاشتی در موردت قضاوت نکنم، بدون که نکردم. از حمید خیلی چیزا یاد گرفتم. اونقدر که الان ازش بعنوان یه استاد یاد می کنم که در نوع خودش بی نظیر بود. چند وقت پیش از حمید گله کردم که من رو به خودم شناسوند و با زن بودنم آشنام کرد اما خوب اون مال اون موقع بود. باید بزاره به حساب زن بودنم و همون دیدگاهی که هیچ لزومی نداره ما زنها احساساتمون به پایداریِ احساسات آقایون باشه. که هر چی باشه باید یه حس لطیف زنونه وجود داشته باشه تا بتونیم به سینه ستبر شده شما آقایون تکیه کنیم. اگه حمید اینجا رو بخونه میدونه با کتابهایی که من خوندم و تغییراتی که در خودم اعمال کردم چی دارم میگم. حمید جان از زن بودنم کاملاً راضیم. هر جا و در کنار هر کسی که روزگار می گذرونی، موفق و شاد باشی دوست خوبم. راستی میوه شیرینت به حد کافی بزرگ شده؟! ...
به قول اعظم به طرز غریبی همه چیز آروم داره پیش میره. همیشه از چنین آرامشی می ترسیدم اما تو این دو ماه گذشته اینقدر قشنگ با خدا آشتی کردم که ته دلم قرص ِ قرصه. دیگه نگران چیزی نیستم. از روزی که با خدا آشتی کردم تونستم دیگران رو به سادگی دوست داشته باشم. بیشتر از قبل. تونستم به سادگی از زندگی کردن لذت ببرم. از بودن کنار خونواده ای که با هیچ چیز حاضر نیستم عوضشون کنم، شادم. دوستای خوبی دارم که بودن باهاشون برام یه دنیا ارزش داره. اعظم، آزاده، مینا، لعیا، کاوه، مرتضی و ... . کسانی که حضور پر رنگی تو زندگیم دارن و از دوستی باهاشون هیچ توقعی ندارم و از محبت بهشون (با توجه یه جایگاهشون) دریغ نمی کنم. مرسی خدای خوبم ...
به حد کافی سرگرمم اینروزا. هفته دیگه ثبت نام دانشگاهه و هنوز دو تا از نمره هام نیومده و نمی دونم معدل این ترمم چند شده؟ هنوز کلاس زبانم شروع نشده. مامان بهتر از قبل شده اما همچنان کجدار مریض رفتار می کنه تا ببینیم خطر عمل جراحی از سرش رفع میشه یا نه؟ آقای مدیرعامل رفته سفر و تا هفته اول مهر بر نمی گرده. هفته دوم مهر دوباره میرم مأموریت. ماه رمضون امسال بر عکس پارسال چاق شدم. ۵ کیلو و باید اضافه وزنم رو کم کنم چون تمام لباسایی که برای عروسی خواهرم خریدم هیچ کدوم تنم نمیره. چند روز آینده حسابی درگیرم. باید خلافی ماشینم رو بگیرم و کاراشو انجام بدم تا به امید خدا هفته اول مهرماه بتونم عوضش کنم. در عرض دو هفته گذشته به دو نفر جواب منفی دادم. اگه همینطور پیش بره ممکنه همین روزا خبرایی بشه. البته این خوش بینانه ترین حالته که مامان بهش فکر می کنه باید دید دل خودم چی میگه ...
تولدت مبارک عزیزم ...

اعظم، روزی رو که با هم شروع کردیم یادته؟ با یه کامنت خصوصی شروع شد. چقدر ذوق و شوق داشتیم و چقدر حرف نگفته از خودمون و دنیامون. قول دادیم دوستای خوبی برای هم باشیم اما اگه یه روز و یه ساعت آن لاین شدنمون دیر میشد اینقدر زود نگران از دست دادن هم می شدیم که با هوار و فریاد بهم اس ام اس می دادیم یا اگه نه، دلواپسیمون از حد که میگذشت زودی بهم زنگ می زدیم که کجایی؟ بهونمون دل نگرونی بود اما ترسمون از دست دادن هم و نبودنمون بود.
حالا دو سال از دوستیمون می گذره. خیلی زود گذشت، نه؟! انگار همین دیروز بود. دوسال میگذره با این تفاوت که حالا اگه حتی یکماه هم با هم حرف نزنیم و همدیگه رو نبینبم، باز ته دلمون قرص و محکمه که دوستیمون، محبتمون و وفاداریش به قوت خودش باقیه اما نه مثل روزای اول بلکه هزاران مرتبه بیشتر. اینقدر که دیگه نگرانی و ترس از دست دادن وجود نداره. چون با هم یکی شدیم. نه؟!
خوشحالم عزیزم. از داشتن دوست خوبی مثل تو که با هر دل نگرونی ِ من پریشون میشی و با خنده هام شاد. خوشحالم که هستی و به داشتن و بودنت افتخار می کنم. پری کوچولو تولدت مبارک. امیدوارم عزیزم سالهای سال شاهد شادی و آرامشت باشم و همیشه خنده بر لب ببینمت. کادوی تولدت هم محفوظه .
تولدت مبارک عزیزم ...
پ.ن: نمی خوای بگی که تو نبودی، هان؟! وقتی نظر خصوصیت رو خوندم بند دلم پاره شدم. اشک تو چشمام حلقه زد. بودنت رو با تمام وجود حس کردم. هنوزم اگر هزار سال بگذره، محاله کلام و اندیشه تو از یادم بره. بگو اشتباه نکردم؟ بگو که تو بودی که برام کامنت خصوصی گذاشته بودی؟! نبودی؟!!! ... نه، من اشتباه نکردم. شک ندارم که تو بودی. روی بلندی ایستادی و هنوز به دنیا زیر پاهات نگاه می کنی و هنوز میخوای بزنی تو گوشش. هنوزم میگی "زورم زیاده، حرفیه؟" بگو درست فکر کردم یا نه؟! ...
لطمه ...
مرگ بزرگترین لطمه حیات نیست. بزرگترین لطمه حیات آن چیزی است که در عین حیات در درون ما
می میرد ...
باید پذیرفت ...
باید پذیرفت:
فقط یه زندگی داری
و هر کاری که باهاش بکنی
هر کاری که باهات می کنه
باید باهاش رو به رو بشی
نمی تونی وانمود کنی اتفاقی نیفتاده ...


