کجام، نمیدونم! ...
گاهی فکر می کنی دلت اندازه یه دریا شده بس که درد و غم، شادی و هیجان و هزار اتفاق دیگه رو تو خودش جا داده اما وقتی شیشه دلت با کوچیکترین تلنگری می لرزه تازه می فهمی ای داد، کجای کاری!!! ...
میگه هاج و واج موندم. مدام زل میزنم به این و اون. میشنوم اما نمی فهمم. همه جا هستم غیر از جایی که باید باشم. نیشخند میزنم ...
بیزارم از اینکار. اتوبوس ... رو آخرین صندلی ولو میشم. گیجم. روسری قرمز سرشه. موهاش کوتاه و رنگ شده نشسته روبروم و اخماش تو هم. زل زدم بهش. حتی نیم نگاهی هم بهم نمیکنه. یعنی به چی فکر می کنه؟ خیره ام اما به حرکت صبح بابا فکر می کنم و تجزیه و تحلیلش می کنم. عکس العمل مامان. راستی مامان ناهار مهمون داشت. به کارم. چیکار کنم. کار جدیدُ قبول کنم؟ مریم میخواد چیکار کنه بالاخره؟ باید با بابا حرف بزنم اینجوری نمیشه که مدام با محمد در چلنج باشند. آخ محمد. مریم. بزرگترین نگرانی من تو زندگیم. فردا صبح یادم باشه حتماً با وحید تماس بگیرم. وااااااااای، دارالترجمه یادم رفت. فردا باید مدرک نسیمو بگیرم. یادم باشه شب تو سررسیدم یادداشت کنم. یعنی امشب حسین چیکار می کنه؟ وسایلمو میرسونه؟ ببینم حرفش چقدر حرفه. خوب شد به دکتر صحت زنگ زدم. باید همه تلاشمو برای محمد بکنم. شهریه کلاسم هنوز نصفش مونده. اونم باید یادم باشه. چقدر پشتم گرم بود. هنوز تو بهت کاری که باهام کرده موندم. از فشار دندونام رو هم و دردی که تو فَکم پیچیده تازه می فهمم که چقدر پرت فکر می کنم و همه جا هستم جز اخمی که فکرمو به خودش مشغول کرده بود. ترافیک خیابون کلافه ترم می کنه. دستمو قفل می کنم زیر چونم. پوزخند میزنم که ای داد، کجای کارم!!! ...
دست و دلم می لرزه ...
اینروزا همه کارم شده سر کار اومدن و زود خونه برگشتن. که چی بشه؟ که اینکه با محمد بشینیم سر سریال پریزن برک. خواب و خوراک رو ازمون گرفته این سریال ها. هر شب، شب که چه عرض کنم هر روز صبح ساعت سه چهار می خوابیم. آقا جون من عاشق این مایکل شدم. اعجوبه ایه واسه خودش. به این میگن مردااا. تو رو خدا می بینی، اینم خارجیش خوبه (البته دور از جون بعضیا) ...
عزیزترینم داره کاراشو می کنه که از اینجا بره. بره برای یه زندگی جدید. وقتی ازدواج کرد با اینکه بغض کرده بودم بازم خودمو دلداری می دادم که هست. اینجاست. کنارم. اما الان دست و دلم می لرزه چون هر روزی که میگذره به رفتنش نزدیکتر میشه و دوریش از ما قطعی تر. حتی فکر کردن به این موضوع هم تنمو می لرزونه. واسهء همینم شده دارم همهء کارامو زود زود می کنم که دوریمون زیاد طولانی نشه. بدون اون می میرم ...
دارم یه قرار کاری جدید میزارم. نمیدونم چرا به من نیومده استراحت کنم. انگار خوشم میاد خودمو هی درگیر کنم. وقتی ذهنم درگیره و مدام در حال چلنج، از خودمو و زندگیم راضیم ...


