امسال با هر سال فرق داره (مای د ِی) ...
نمی دونم چه جوریه؟ همهء روزای سال یه جورند ها اما وقتی که به پائیز و روزی که متولد شدی میرسی همهء حس و حالت تغییر می کنه. اونروز پر از انرژی هستی و هر چیزی نمی تونه خم به ابروت بیاره. نمی دونم چه حقیقتی تو روز تولد آدمی پنهان شده اما می دونم هیچ حقیقتی به زیبایی زندگی نیست. امروز متولد شدم اما امسال سالروز تولدم با سالای قبل خیلی فرق داشت. هر سال تلنگرای زندگی اذیتم می کرد اما امسال فقط منم و من. امسال به هیچ چیز جز آرامشی که دارم فکر نکردم. هیچ وقت تا این اندازه از داشتن دوستای خوبم شاد نبودم و هیچ وقت تا این اندازه تو زندگیم هدفمند نبودم. خوشحالم. خدا رو شکر که این توانائی رو به من داد تا همه چیزو رها کنم و به هیچ چیز جز گرفتن آرامش و انرژی از دنیا فکر نکنم.
پ.ن: بازم از همه دوستای خوبم ممنونم. مرتضی، امین (بخاطر سورپرایز جمعه)، سینا، شکوفه، محسن، وحید، مهناز، مریم و تارا (بخاطر جشن دیروز)، آزاده، لعیا، علیرضا، سعید، نفیسه، ساناز و آرزو و همه دوستام که با اس ام اس و تلفن بهم تبریک گفتند و آدمین و اعظم عزیزم که میدونه چقدر دوستش دارم ...

جمعه، به یاد موندنی ترین روز زندگیم ...
هوای دلچسب پائیز، سوز سردی که صبح زود تو تاریکی هوا رو تنت می شینه و مچاله ات می کنه تا بالاجبار دستاتو زیر بغلت قایم کنی ...
جمعه صبح زود با مرتضی، امین و روجا قرار کوه رو گذاشتیم. هوا بی نظیر بود. روجا با مادرش اومده بود. چه زن نازنینی. رفتیم بالا. قصد قله رو داشتیم اما بعلت کسالتی که مامان روجا داشت و تازه از بیمارستان مرخص شده بود باعث شد به کندی پیش بریم تا حدی که از صعود به قله منصرف شدیم. هم قدم شدن با ایشون لطف خاص خودشُ داشت مخصوصاً که با دیدار دوستان دیگه هم همراه شد. برای صبحونه شیرپلا بودیم اما نشستمون اونجا به درازا کشید چون اتفاق بی نظیری برام افتاد. مرتضی و امین سورپرایزم کردند. وقتی روجا رو دیدم که کیک به دست با شمع روشن بهم میگه تولدت مبارک داشتم شاخ در میاوردم. آخه هنوز تا تولدم چند روزی مونده و دوستام محبت کردند تو جایی که عاشقشم و اینهمه ازش انرژی می گیرم برام جشن گرفتند. مرتضی جان، امین جان واقعاً ممنونم. هیچ وقت جمعه رو فراموش نمی کنم به خصوص با اون هدیه زیبا و دوست داشتنی تون. مرسی ... ![]()
اما جمعه باعث شد من یه دوست و همپای خوب برای کوهنوردی پیدام کنم، روجا. همین هفته قرار جمعهء آینده رو فیکس کردیم ... ![]()
اینروزا همش با محمد دنبال گشت و گذار برای پیدا کردن خونه هستیم. قصد داریم خونه رو عوض کنیم و اگر خدا بخواد تا دو ماه دیگه نقل مکان می کنیم ... ![]()
خب، تصمیم من کاملاً جدی شد و فکر کردنام تموم. بالاخره تا آخر این ماه استعفا میدم و به محل کار جدید میرم. محل کار جدید رفت و آمد زیادی داره و من حسابی درگیر میشم جوری که فکر نکنم دیگه بتونم از اونجا کانکت بشم اما خب من از درگیری زیاد خوشم میاد ... ![]()
هفته پیش آقای مدیرعامل شمال بود و من چهارشنبه به دفتر مرکزیمون رفتم و دیداری با همکارام تازه کردم. نمی دونم چه تغییری کردم که همهء همکارام بدون استثنا بهم گفتند خیلی خوشگل شدیاااا. چه خبره؟ و من از ترس اینکه تا به خونه نرسیده بلایی سرم بیاد سریع برای خودم صدقه انداختم ... ![]()
گفته بودم که اسمم رو کلاس زبان نوشتم. کلاس بی نظیریه. سطح علمی کلاس خیلی بالاست و همه تحصیل کرده هستند (فقط سه تا دانشجو داریم). بقدری همکلاسیام شاد و پرانرژی و شیطون هستند که هفته ای سه روز، چهار ساعت مداوم سر کلاس نشستن نات اُنلی خسته ات نمی کنه، بات آلسو وقت اتمامش غصه دار هم میشی (فکر کنم خاصیت کلاسهای مختلط اینه). با یکی از بچه های شیطون و تخس رو کَل کَل دیدن فیلمای ترسناک افتادیم و از هفته پیش با هم شرط بستیم که اگه من از فیلمی ترسیدم بهش بستنی بدم اما خب کو ترس!!! میگه خانوم ... من با اینکه پسرم با دیدن این فیلم ۱۰ بار پریدم یعنی شما عین خیالت هم نیست؟ من فقط می خندم. خب تقصیر من چیه که از اینجور چیزا نمی ترسم ... ![]()
اسمم رو کلاسای آیروبیک نوشتم و از هفته آینده میرم برای ورزش جدی تر. دیگه حسابی وقتم پُره. دقت کردین هیچ جایی برای درس خوندنم نموند ... ![]()
غرق رویا ...
پیچ و تابی بر بدن، غلتی بر جای، کوفتگی کار، چرخشی در جای، غرق در رویا، رهای رها در یاد همچون باد، نور فرسودهء اتاق، مست از بوی عودِ فضا و زمزمه صدایت: "پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من" و خنده مستانهء من به نشانه انکار و همچنان زمزمهء صدای تو که انگار: "لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری" و مهربانی نگاه و آرامش جان ...

پ.ن ۱ : امروز تولد مرتضی یکی از بهترین دوستامه. مرتضی جان تولدت مبارک. برات آرزوی بهترینا رو دارم. همیشه شاد و موفق باشی ...
پ.ن ۲ : متن بالا بی ارتباط با تولد دوستمه ...

