خدا رو شکر ...
خدا رو شکر. اینروزا همه چیز به طرز غریبی داره آروم پیش میره.
هفتهء گذشته بالاخره کلاسای یخ و برفمو رفتم و تموم شد. سه روز پشت سر هم. حسابی خسته شده بودم اما بقدری کلاسا و دوره ای که گذروندم عالی بود که الان که بهش فکر می کنم می بینم به خستگیش می ارزید.
هفتهء پیش طی یه مشورت با دکتر دربارهء مامان و کلی ترسوندن مریم و من، دیشب مامانُ بردیم یه چک آپ حسابی از مواردی که دکتر گفته بود باید انجام بشه که خدا رو شکر چیزی نبود. حالا من موندم و کلی نذر و نیاز که باید اداشون کنم.
هفتهء دیگه یکشنبه با آزاده قراره بریم کیش و تا آخر هفته حسابی خوش بگذرونیم. جای همتون خالی خصوصاً تو اعظم.
اصلاً مهم نیست که امتحان دارم و هیچی هم نمی خونمااااااااا. بیست و چهار ساعت هم بیرونم و به هیچ طرفی هم حساب نمی کنم که تا حالا هیچی نخوندم. والا، کجاش مهمه، هان؟!
امروز ساعت ۶ کلاس دارم. نزدیک امتحان یادم افتاده که این ریاضی لعنتی سخته و باید براش معلم بگیرم. حالا زورم میاد برم سر کلاس ...
خب باقیش بمونه واسهء بعد. واسه امروز بسه دیگه ...


