|
هست شب، يك شب دم كرده و خاك رنگ رخ باخته است. باد، نوباوه ي ابر، از بر كوه سوي من تاخته است. هست شب. همچو ورم كرده تني گرم دراستاده هوا هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را. با تنش گرم، بيابان دراز - مرده را ماند در گورش تنگ - به دل سوخته ي من ماند به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب. هست شب. آري شب. "نيما يوشيج" + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 9:46 توسط یه بوس کوچولو
|